X
تبلیغات
تصوف TASAVOF

تصوف TASAVOF

فرقه تصوف tasavof.blogfa.com

از ما می پرسند 18

بسمه تعالي

(18)

پرسش: زکات از نظر اسلام چه جایگاهی دارد؟ لطفاً توضیح دهید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 مهر1387ساعت 18:23  توسط دریاکناری  | 

از ما می پرسند 17

بسمه تعالي

 (17)

پرسش: آیا خریدنِ اجناس، در ورود به اسلام شرط شده است؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 21 مهر1387ساعت 7:39  توسط دریاکناری  | 

از ما می پرسند 16

بسمه تعالي

 (16)

پرسش: آيا براي ايمان آوردن بايد مكان خاصي وجود داشته باشد؟ اگر غير از يك مكان خاص، كسي ايمان بياورد ايمان حقيقي و واقعي در قلب او رسوخ نمی كند؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 20 مهر1387ساعت 8:11  توسط دریاکناری  | 

از ما می پرسند 15

بسمه تعالي

(15)

پرسش: چه ارتباطي بين ايمان و شستشوي بدن وجود دارد؟ آيا در اسلام شرطِ ايمان داشتن، شستشوي بدن است؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 مهر1387ساعت 18:37  توسط دریاکناری  | 

از ما می پرسند 14

بسمه تعالي

 

 (14)

پرسش: آقاي درياكناري، رمز و راز اعمال عبادی براي ما خيلي اهميت دارد. قبلاً فلسفه برخي از عبادات را مطالعه كردم اگر می توانيد اندكي از راز و رمزهاي نماز براي ما بگوييد؛ هر يك از اين حركات و اركان و كلماتي كه در نماز می گوييم رمز و رازش چيست؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 مهر1387ساعت 18:27  توسط دریاکناری  | 

از ما می پرسند 13

بسمه تعالي

(13)

پرسش: در تعبير برخي از بزرگان؛ گاه اسلام (مسلمان) شنيده می شود و گاه ايمان (مومن)؛ كه هر دو تعبير هم در قرآن و روايات آمده است. آيا بين ايمان و اسلام فرقي هست ؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 17:54  توسط دریاکناری  | 

از ما می پرسند 12

 بسمه تعالی

(12)

پرسش: از فلسفه نماز، روزه، عبادت ها... بگيد كه چرا اينها اين جوري واجب شدند و جور ديگري واجب نشدند؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 17:45  توسط دریاکناری  | 

از ما می پرسند 11

بسمه تعالي

(11)

پرسش: اگر براي نياز مالي از دين و يا فرقه اي پولي بگيريم، يا تامين مان كنند اما حقيقتاً اعتقادمان برنگردد و همان شيعه اثني عشري بمانيم و تنها براي رفع مشكل مالي بگوييم كه دين و فرقه مان را عوض كرديم از نظر اسلام اشكال دارد؟ و آيا خوردن اين پول حرام است؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 17:36  توسط دریاکناری  | 

از ما می پرسند 10

بسمه تعالي

 (۱۰)

 پيش از اين عزيزان، اظهار خرسندي كردند به خاطر پاسخ هاي مكتوب سوالاتشان. اما زماني من اظهار خرسندي خواهم كرد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 مهر1387ساعت 17:18  توسط دریاکناری  | 

از ما می پسند 9

بسمه تعالي

(۹)

پرسش: در قرآن آيه 256 سوره بقره خداوند می فرمايد: (لا اِكْرَاهَ فِي الدِّينِ) (هيچ اجباري در دين نيست) آيا می توان در دين و دينداري اجبار به كار برد؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مهر1387ساعت 17:41  توسط دریاکناری  | 

از ما می رسند 8

بسمه تعالي

(۸)

پرسش: متاسفانه در برخی از شهرها داب و رسمي، در تحقيقاتِ ازدواج و ساير موارد وجود دارد به نام (زبان خير). آيا در دين اسلام زبان خير وجود دارد؟ نظر اسلام در مورد زبان خير چيست؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 9 مهر1387ساعت 17:26  توسط دریاکناری  | 

از ما می پرسند 7

بسمه تعالي

(7)

پرسش: اگر برخي از فرقه ها حق نيستند،چرا می توانند اعمال خارق العاده انجام دهند؟ مثلاً سيخ در شكم شان فرو می كنند، سنگ ، شيشه ، عقرب، تيغ... می خورند و بدنهايشان را با شيء تيز می برند و خون هم نمی آيد؟!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 9 مهر1387ساعت 16:56  توسط دریاکناری  | 

از ما می پرسند 6

بسمه تعالي

(6)

 پرسش: آيا معجزه و وحي از طريق هيپنوتيزم امكان پذير است؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 8 مهر1387ساعت 10:54  توسط دریاکناری  | 

از ما می پرسند 5

بسمه تعالي

 (5)

پرسش: آقاي درياكناري، از اين كه پاسخ هاي منطقي و مودبانه می دهيد فوق العاده متشكريم. اما يك سوال، و آن اين كه؛ آيا می توانيد نظرِ دينِ مقدسِ اسلام را پيرامون سوال كردن بيان كنيد؟ از آن جايي كه برخي از اقواممان صوفيه هستند، اجازهء پرسيدن از تصوف را به ما نمی دهند. اگر سوال مودبانه اي هم بپرسيم چنان ما را تحت فشار قرار می دهند كه ديگر هرگز جرات پرسيدن را نداشته باشيم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 8 مهر1387ساعت 1:28  توسط دریاکناری  | 

از ما می پرسند 4

بسمه تعالي

(4)

پرسش: آيا می توان طبق احكام  هر دين و فرقه اي، خدا را پرستيد؟ آيا می توان گفت كه اصلِ دينداري؛ صِرف عبادت خدا است حال در هر دين و فرقه اي كه می خواهد باشد؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مهر1387ساعت 21:9  توسط دریاکناری  | 

کلید واژگان تصوف

کلید واژگان تصوف

       تصوف- صوفیه-صوفی- درویش- فقیر

 «صوف» در لغت عرب به معنی «پشم» است و «صوفی» کسی است که پشمینه لباس می پوشد. «تصوف» اندیشه و عمل خاصی است که تحت عنوان فرقه در اسلام ظهور کرده است.

در این که ریشه تصوف از کجاست و تصوف به چند معنا است نظرات مختلف و حتی ضد النقیضی وجود دارد. چند صد احتمال برای معنای تصوف در کتاب ها ذکر شده است.

اما آنچه مسلم است تصوف در اواخر قرن اول هجری اندک اندک شکل گرفت و ابو هاشم کوفی اولین صوفی است که این فرقه را پایه گذاری کرده است. این فرقه که در زمان امام صادق(ع) علناً فعالیت خود را آغاز کرده بودند از ناحیه امام صادق(ع) و دیگر ائمه معصومین روایاتی در جرح و رد و انکار صوفیه فرموده اند که سلسله سند آن صحیح است.

مرحوم طبرسى در مكارم الاخلاق در مورد لعن فرشتگان بر صوفيان آورده است كه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) خطاب به ابوذر می فرمايند:

«يَا اَبَاذَرُ يَكُونُ فِى آخَرِ اَلْزَّمَانِ قَوْمَُ يَلْبَسُونَ اَلْصَّوفَ فِى صَيْفِهِمْ وَ شِتَائِهِمْ يَرَوْنَ اَلْفَضْلَ لَهُمْ بِذَلِكَ عَلىَْ غَيْرِهِمْ اُولئِكَ يَلْعَنَهُمْ مَلائِكَهِ اَلْسَّمَاءِ وَ الاَرْضِ»([1])

(اى ابوذر! در آخر الزمان قومى می آيند كه در تابستان و زمستان لباس پشمى می پوشند و اين عمل را براى فضيلت و نشانه زهد و پارسايى مىدانند، آنان را فرشتگان آسمان و زمين لعن می كنند.)

مرحوم ملا محمد باقر مجلسى در كتاب عين الحياه پس ذكر اين روايت آورده است:

«اى عزيز! اگر عصابه عصبيت از ديده بگشايى و به عين انصاف نظر نمايى، همين فقره كه در اين حديث شريف وارد شده است; براى ظهور بطلان طايفه مبتدعه صوفيه كافى است، قطع نظر از احاديث بسيار كه صريحاً و ضمناً بر بطلان اطوار و اعمال ايشان و مذمت مشايخ و اكابر ايشان وارد شده است.»([2])

به سند معتبر از حسين بن سعيد روايت شده است كه گفت:

«سَألْتُ اَبَااَلْحَسَن(عليه السلام) عَنْ اَلْصُّوفِيَّهِ وَ قَالَ: لا يَقُولُ اَحَدَُ بِالتَّصَوُفِ اِلاّ لِخُدْعَهٍ أوْ ضَلالَهٍ أوْ حِمَاقَهٍ وَ اَمَّا مَنْ سُمِّىَ نَفْسَهُ صُوفِيَّاً لِلتَّقِيَهِ فَلا اِثْمَ عَلَيْهِ وَ عَلامَتَهُ اَنْ يَكْتَفِى بِالْتَّسْمِيَهِ فَلا يَقُولَ بِشَىءٍ مِنْ عَقَائِدِهِمْ اَلْبَاطِلَه»([3])

(از امام رضا(عليه السلام) از صوفيه سؤال كردم، ايشان فرمودند: كسى قائل به تصوف نمی شود مگر از روى خدعه يا گمراهى و يا حماقت و ليكن اگر كسى از روى تقيه خود را صوفى بنامد، تا از شر آنها در امان بماند بر او گناهى نيست به شرط آن كه از عقائد باطل شان چيزى نياموزد.)

و نيز به سند صحيح از بزنطى و اسماعيل بن بزيع از امام رضا(عليه السلام) روايت كرده اند كه فرمود:

«مَنْ ذُكِرَ عِنْدَهُ اَلْصُّوفِيَّهَ وَ لَمْ يُنْكِرْهُمْ بِلِسَانِهِ وَ قَلْبِهِ فَلَيْسَ مِنَّا وَ مَنْ اَنْكَرَهُمْ فَكَأنَّمَا جَاهَدَ اَلْكُفَّارَ بَيْنَ يَدِى رَسُولُ الله(صلى الله عليه وآله)»([4])

(هر كس نزد او از صوفيه سخن به ميان آيد و به زبان و دل انكار ايشان نكند از ما نيست و هر كس صوفيه را انكار نمايد گويا اين كه در راه خدا در حضور رسول خدا(صلى الله عليه وآله) به كفار جهاد كرده است.)

هم چنين به سند صحيح از احمد بن محمد بزنطى روايت كرده اند كه مردى به امام صادق(عليه السلام) عرض كرد در اين زمان قومى پيدا شده اند كه به آنها صوفى می گويند درباره آنها چه می فرماييد؟ امام در پاسخ فرمودند:

«اَنَّهُمْ اَعْدَائَنَا فَمَنْ مَالَ اِلَيْهِمْ فَهُوَ مِنْهُمْ وَ يَحْشُرَ مَعَهُمْ وَ سَيَكُونَ اَقْوَامُ يَدْعُونَ حُبِّنَا وَ يَمِيلُونَ اِلَيْهِمْ وَ يَتَشَّبَهُونَ بِهِمْ وَ يَلْقَبُونَ اَنْفُسَهُمْ بِلَقْبِهِمْ وَ يَأُولُوم اَقْوَالِهِمْ اِلاّ فَمَنْ مَالَ اِلَيْهِمْ فَلَيْسَ مِنَّا وَ اِنَّا مِنْهُ بَرَآءً وَ مَنْ اَنْكَرَهُمْ وَ رَدَّ عَلَيْهِمْ كَانَ كَمَنْ جَاهَدَ اَلْكُفَّارَ بَيْنَ يَدَى رَسُولُ الله(صلى الله عليه وآله)»([5])

(آنها «صوفيان» دشمنان ما هستند، پس هر كس به آنان مايل شود از آنان است و با آنان محشور خواهد شد و به زودى كسانى پيدا مىشوند كه ادعاى محبت ما را مىكنند و به ايشان نيز تمايل نشان مىدهند و خود را به ايشان تشبيه نموده و لقب آنان را بر خود مىگذارند و گفتارشان را تأويل مىكنند. بدان كه هر كس به ايشان تمايل نشان دهد از ما نيست و ما از او بيزاريم و هر كس آنان را رد و انكار كند مانند كسى است كه در حضور پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) عليه كفار جهاد كرده است.)

شيخ مفيد به سند صحيح از امام على النقى(عليه السلام) روايت كرده است كه محمد بن حسين بن ابى الخطاب در خدمت امام على النقى(عليه السلام) در مسجد النبى بودم. در آن حال گروهى از اصحاب حضرت وارد مسجد شدند كه ابو هاشم جعفرى نيز در ميان آنان بود ـ او مردى بسيار بليغ و با كمال بود و در نزد آن حضرت داراى شأن و مقامى بود ـ ناگاه جمعى از صوفيان داخل مسجد شدند و حلقه زدند و مشغول ذكر گرديدند. حضرت به اصحابش فرمود:

«لا تَلْتَفِتُوا اِلىَْ هَؤلاءِ اَلْخُدَّاعِينَ فَاِنَّهُمْ خُلَفَاءُ اَلْشَّيَاطِينَ وَ مُخَّرِبُوا قَوَاعِدَ اَلْدِّينِ يَتَزَّهَدُونَ لِرَاحَهِ الاَجْسَامِ وَ يَتَهَجَدُونَ لِتَصْيِيدِ الاَنْعَامِ يَتَجَوَعُونَ عُمْرَاً حَتىَْ...»

(به اين حيله گران اعتنا نكنيد زيرا جانشينان شياطين و تخريب كننده استوانه هاى دين هستند. زهد ايشان براى راحتى بدن هايشان و تهجد و شب زنده داريشان براى صيد كردن عوام است. عمرى را در گرسنگى به سر برند تا عوام و نادانى را مانند خرها پالان كنند و زين بر پشت آنها گذارند)

«لا يُهَّلِلُونَ اِلاّ لِغُرُورِ اَلْنَّاسِ وَ لا يُقَّلِلُونَ اَلْغَذَاءِ اِلاّ لِمَلا اَلْعَسَاسِ وَ اِخْتِلافِ اَلْدَفْنَا مَنْ يَتَكَلَّمُونَ اَلْنَّاسَ باملائهم فى الحب و يطرحونهم باذلالهم فى الجب أوْرَادِهِمْ اَلْرَّقْصُ وَ اَلْتَّصْدِيَهُ وَ اَذْكَارِهِمْ اَلْتَّرَنُمِ وَ اَلْتَّغْنِيَّهِ فلا يتبعهم الا السفهاء و لا يعتقدهم الا الحمقاء فمن ذَهَبَ اِلىَْ زِيَارَهِ أحَدَُ مِنْهُمْ حَيَّاً أوْ مَيَّتَاً فَكَاَنَّمَا ذَهَبَ اِلىَْ زِيَارَهِ اَلْشَّيْطَانِ وَ عَبْدِهِ الاَوْثَانِ وَ مَنْ اَعَانَ أحَدَاً مِنْهُمْ فَكَاَنَّمَا اَعَانَ يَزِيدَ وَ مُعَاوِيَهَ وَ اَبَا سُفْيَانَ»

(ذكر نمی گويند مگر براى فريب مردم و خوراك خود را كم نمی كنند مگر براى پر كردن قدح و ربودن دل احمقان، با مردم دم از دوستى خدا زنند تا ايشان را به چاه اندازند، اوراد ايشان رقص و كف زدن و غنا و آواز خوانى است و كسى به سوى آنها متمايل نشود و تابع ايشان نگردد مگر آن كه از جمله سفيهان و احمقان باشد هر كس به زيارت يكى از آنان در حال حيات و يا بعد از مرگ برود، مانند آن است كه به زيارت شيطان و بت پرستان رفته باشد و هر كس يارى ايشان كند، گويا يزيد و معاويه و ابوسفيان را يارى كرده است.)

يكى از اصحاب حضرت عرض كرد; «وَ اِنْ كَانَ مُعْتَرِفَاً بِحُقُوقِكُمْ؟» (اگرچه آن كس به حقوق شما اقرار داشته باشد؟)

حضرت نگاه تندى به او كردند و فرمودند:

«دَعْ ذَا عَنْكَ مَنْ اعْتَرَفَ بِحُقُوقِنَا لَمْ يُذْهِبْ فِى عُقُوقِنَا اَمَّا تَدْرِى اَنَّهُمْ اَحَسَّ طَوَائِفَ اَلْصُّوفِيَّهَ وَ اَلْصُّوفِيَّهَ كُلُّهُمْ مِنْ مُخَالِفِينَا وَ طَرِيقَتِهِمْ مُغَايِرَهُ لِطَرِيقَتِنَا وَ اِنْ هُمْ الاَنْصَارِى وَ مَجُوس هَذِهِ الاُمَهَ اُولئِكَ اَلْذِّينَ يَجْهَدُونَ فِى اَطْفَاءِ نُورَ اللهِ وَ اللهُ يَتُّمَ نُورُهُ وَ لَوْ كَرِهَ اَلْكَافِرُونَ»([6])

(اين سخن را ترك كن، مگر نمىدانى هر كس حق ما را بشناسد، مخالفت امر ما نمىكند، آيا نمىدانى ايشان پست ترين طوائف صوفيه مىباشند و اين فرقه صوفيه همه شان مخالف ما هستند و طريقه آنان باطل و بر خلاف طريقه ماست و اين گروه نصارى و مجوس اين امتند و آنان سعى در خاموش كردن نور خدا (اسلام) می كنند و خداوند نور خود را تمام مىكند اگرچه كافران خوش ندارند.)

از امام هادي(ع) روايت شده است كه ايشان در مورد صوفيه و فرق مختلف آن فرمودند:

(اَلْصُّوفِيَّهُ كُلُّهُمْ مِنْ مُخَالِفِينَا، وَ طَرِيقَتُهُمْ مُغَايِرَُ لِطَرِيقَتِنَا، اِنْ هُمْ اِلاّ نَصَاريَْ وَ مَجُوسُ هَذِهِ الاُمَه)[7]

(تمام فرقه هاي صوفيه مخالف ما هستند و راه آنها غير راه ماست و آنها نصرانيان و مجوسان اين امت هستند.)

هنگامی که بزرگان تصوف دیدند که هر چه روایات در مورد تصوف وجود دارد همگی بر مذمت و سرزنش و ملامت صوفیه است از یک سو و از سوی دیگر پس از غیبت کبری، حتی یک روایت به روایات شیعه اضافه نشده است. شیعه از اینکه راهنما و پیشوای معصوم حاضر داشته باشد محروم است. در نتیجه بهترین تاکتیک تصوف آن شد که تغییر نام دهد. از «صوفی» و «صوفیه» خودرا به «درویش» و «فقیر» نام گذاری کند.

دیگر در روایات شیعه هیچ مذمتی پیرامون درویش و فقیر وجود ندارد به زعم صوفیان اگر تغییر نام دادند، عقیده شان هم تغییر خواهد کرد. صوفی همان صوفی است خواه نامش را درویش و فقیر و یا هر چیز دیگری بگذارد. اعتقادشان که تغییر نکرده است. در نتیجه دیدگاه ائمه هدی(ع) نسبت به هر آن کسی که این اعتقادات را داشته باشد و طبق این اعتقادات عمل نماید رد کرده اند.

مقامات صوفیه، با تغییر نام تلاش کردند تا آن ماهیت و هویت اصلی خودشان را مخفی کنند ماهیتی که طبق اعتقاداتش مخالف صریح با اسلام و تعالیم اسلام می نمود.

امروزه در سر در محل عبادت صوفیه (خانقاه) صوفیه و یا تصوف ننوشته است. بلکه با عنوان «حسینیه دراویش نعمت الهیه گنابادیه» نوشته اند.

 

              خانقاه

 

محل عبادت صوفیه «خانقاه» نام دارد که در منابع خانگه، خانقه، خانگاه و... نام دارد. عبدالرحمن جامی در نفحات الانس در مورد اولین خانقاه می نویسد:

(نخستين خانقاه را در رمله شام يك امير نصارى براى صوفيان ساخت. چون دو تن را ديد به هم رسيدند و دست در آغوش يكديگر كرده و آن چه از خوردنى داشتند در ميان نهاده و خوردند و برفتند، امير ترسا از يكى از ايشان پرسيد: آن كه بود؟ گفت: من ندانم. گفت: تو را چه بود؟ گفت: ندانم... گفت: اين الفت چه بود؟ گفت: اين در طريقت ما است. امير ترسا پرسيد شما جايى داريد كه آن جا فراهم آييد؟ گفت: نى. گفت: من براى شما جايى سازم پس آن خانقاه به رمله ساخت.)([8])

این نکته بیانگر آن است که ائمه هدی(ع) توسط پیامبر اکرم(ص) ساخته نشده است حتی توسط مسلمین هم ساخته نشده است بلکه توسط یک حاکم نصرانی که تمایل به فرقه سازی و یا گروه بندی بیشتری در اسلام است ساخته شده است .

همان گونه که محل عبادت مسیحیان (کلیسا) است و محل عبادت یهودیان (کنیسه) است و محل عبادت هندوها (معبد) است و محل عبادت مسلمانان (مسجد) است محل عبادت صوفیان (خانقاه) است.

همین که محل عبادت مسلمین با صوفیان تفاوت دارد و دلیل بر جدای اعتقاد و اعمال شان نسبت به تمام مسلمانان است این دلیل بر بدعت گذاری در اسلام است اگر خانقاه محل مناسبی برای عبادت بود جا داشت که خود پیامبر اکرم(ص) این مکان را می ساخت اما نه پیامبر(ص) و نه امام معصوم(ع) نه مسلمانان بلکه مسیحیان برای صوفیان محل عبادت ساختند و امروزه صوفیان افتخار می کنند که در شبهای دوشنبه و جمعه به خانقاه می روند و در آنجا عبادت می کنند.

 

       باطن

 باطن در اعتقاد تصوف همه چیز است. اگر کسی بخواهد به کمال برسد تنها از راه عمل به باطن به کمال خواهد رسید. باطن تشکیل شده است از فکر و ذکر. فکر یعنی توجه به خداوند که در قلب صوفی نقش بسته است. ذکر یعنی بیان دو اسم از اسامی خداوند است که با دم یکی از اسامی را به کار می برد و با بازدم اسم دیگر را از ذهن و قلب خود می گذارد. تصوف به ذکر (سرمگو) هم می گوید. سرمگویی که صوفی حق ندارد به کسی بگوید تا از این جهت ذهن جستجو گر مردم علی الخصوص جوانان را برای دریافتن سر مگو جلب کنند تا از این راه جذب تصوف شوند.

ظاهر، به تمامی امور و شئونات عملی و رفتاری و فکری انسان، غیر از باطن باشد را گویند. ظاهر در تصوف هیچ خاصیتی ندارد مگر آنکه صوفی را در یک جامعه به شکل آن جامعه در می آورد یکی از اعتقادات تصوف آن است که «الصوفی لا مذهب له» صوفی در قالب مذهب نمی گنجد. چون مذهب محدود است و صوفی نامحدود است .

یعنی اگر یک صوفی، در جامعه مسیحی زندگی کند در ظاهر به شکل مسیحیان در می آید اندکی از آداب و رسوم آنها را عمل می کند. اما در باطن همان فکر و ذکر خودشان را دارند. صوفی در جامعه یهودی نشین به شکل یهودیان در می آید. همانند آنان رفتار می کند. و در بین بودایی ها ـ هندوها و مسلمانان در ظاهر هم رنگ با جامع می شوند اما بر همان اعتقادی که در واقع دارد معتقد می ماند و عمل می کند. در نتیجه گفته اند که ظاهر و امور ظاهری برای صوفی هیچ تأثیری در ایمان و کمال انسانی او ندارد.

 

    سماع

 در خانقاه هنگامی که اشعار مولوی و دیگر شاعران خوانده می شود، صوفی رقص صوفیانه می کند. این رقص به صورت جمعی و یا فردی صورت می گیرد. که قطعاً با حرکات جسمانی همراه است. به رقص صوفیانه (جمعی و یا فردی) «سماع» می گویند.

عده ای از صوفیه قائل هستند که با پوشش خاصی که در هنگام سماع دارند از یک سو و حالتی که به بدن شکل می دهند از سوی دیگر سبب می شوند که انرژی کائنات را گرفته و برای تعمیق ایمان به یکدیگر منتقل می کنند. طبق فتوای فقهای تشیع سماع حرام است. زیرا از بدعت هایی است که به نام دین و باطن گرایی دینی در اسلام نهاده شده است و این در حالی است که پیامبر اکرم(ص) که الگو و ملاک و معیار برای تمام مسلمانان است این چنین رفتاری انجام نمی داد در قرآن به هیچ عنوان سماع مطرح نشده است. و این در حالی است که پیامبر اکرم(ص) که الگوی و ملاک و معیار برای تمام مسلمانان است این چنین رفتاری انجام نمی داد. در قرآن به هیچ عنوان، سماع مطرح نشده است.

  

    حال

 پس از استماع اشعار موزون و گرفتن ضرب آهنگ و سماع انجام دادن، برای صوفی یک حالت بی تابی و غشیت رخ می دهد که به آن «حال» یا «جذبه» می گویند.

حال که به تصنعی و واقعی تقسیم می گردد ناگزیر با دو خصوصیت همراه باشد. اول؛ حرکات جسمانی دوم؛ تکرار این حرکات.

 در تصوف به حال رفتن نوعی فضیلت محسوب می شود در نتیجه برخی از صوفیه برای انکه نزد مقامات ارج و قرب بیشتری داشته باشند خود را به صورت تصنعی به حال می برند در واقع نقش کسی که به حال می رود را بازی می کنند. در هنگامی که صوفی به حال می رود هر حرکت و گفتاری برای او حلال است اگر کسی را بزند یا دشنام دهد و... هیچ اشکال و ایرادی از نظر شرعی و عرفی بر او نیست.

  

          شطحیات

 شطحیات و طامات، سخنانی غیر عقلایی غیر ارادی صوفی به حال رفته است. حال چیزی شبیه شراب در جسم و جان انسان عمل می کند. انسان حرکاتی از خود نشان می دهد که در حالت عادی که عقل او زائل نشده است آن حرکات را انجام نمی دهد و اگر از کسی ببیند تقبیح می کند هنگامی که حال پیش بیاید کلماتی را صوفی می گوید که در وضعیت عادی نمی گوید این کلمات اغراق آمیز را شطح می گویند.

شطح آن کلمات اغراق آمیزی است که صوفی درباره خودش می گوید و همواره خود را برتر از دیگران می بیند و تصور و توهم می کند و آن کلمات را همراه آن حرکات خاص به زبان می آورد.[9]

بايزيد بسطامى نه تنها در علم كلام و فلسفه حرف قابل اعتنايى و يا بهتر گفته شود حرفى ندارد، بلكه خود را از خداوند برتر می داند! و ليس فى جبتى سوى الله و سبحانى ما أعظم شأنى را ذكر می گيرد.

عطار نيشابورى در «تذكره الاولياء» ذيل ذكر بايزيد بسطامى می نويسد:

«يك بار در خلوت بود بر زبانش برفت سبحانى ما أعظم شأنى چون با خود آمد مريدان با او گفتند كه چنين كلمه بر زبان تو برفت شيخ گفت خداتان خصم، بايزيدتان خصم، اگر از اين جنس كلمه بگويم مرا پاره پاره بكنيد پس هر يكى را كاردى بداد كه اگر نيز چنين سخنى آيدم بدين كاردها مرا بكشيد. مگر چنان افتاد كه ديگر بار همان گفت مريدان قصد كردند تا بكشندش خانه از بايزيد انباشته بود اصحاب خشت از ديوار بيرون گرفتند و هر يك كاردى مىزدند چنان كارگر مىآمد كه كسى كارد بر آب زند هيچ زخم كارد پيدا نمىآمد، چون ساعتى چند بر آمد آن صورت خورد مىشد بايزيد پديد آمد... .»([10])

مولوى در مثنوى، اين جريانِ «سبحانى أعظم شأنى»، و «ليس فى جبتى سوى الله» را به نظم در آورده و می سرايد:

با مــريدان آن فقير محتشم                                      بايزيد آمد كه نـــك يــزدان منم

گفت مستانه عيان آن ذوفنون                                      لا اله الا انـــــا هــا فاعبدون

چون گذشت آن حال گفتندش صباح                              تو چنين گفتى و اين نبود صلاح

گفت اين بار ار كنم من مشغله                                     كــاردها بر من زنيد آن دم هله

حق منزه از تن و من با تنم                                        چــون چنين گـويم ببايد كشتنم

چون وصيت كرد آن آزاد مرد                                        هـــر مريدى كـاردى آماده كرد

مشت گشت او باز از آن سغراق زفت                             آن وصيت هاش از خـاطر بـرفت

چون هماى بى خودى پرواز كرد                                   آن سخن را بــا يـزيد آغاز كرد

عقل را سيل تحير در ربود                                       زان قوى تر گفت كه اول گفته بود

نيست اندر جبه ام الا خدا                                           چــند جـويى بر زمين و بر سما

آن مريدان جمله ديوانه شدند                                      كـاردها در جسم پاكش مىزدند

هر يكى چون ملحدان گرده كوه                                  كارد مى زد پير خود را بى ستوه

هر كه اندر شيخ تيغى مىخليد                                    بــار گونه از تـن خود مىدريـد

يك اثر نه بر تن آن ذوفنون                                  وان مريدان خسته و غرقاب خون...([11])

 

در جاى ديگر آمده است كه، به بايزيد گفتند: فرداى قيامت مردمان در زير لواى پيغمبر اكرم(ص) باشند. گفت: به خدا قسم لوائى أعظم من لواء محمد(ص)

  

        اتاق تشرف

 اتاق تشرف و یا تاریک خونه یکی دیگر از بدعت هایی است که صوفیه در فرقه خود قرار داده اند. هر کسی که بخواهد به صورت رسمی صوفی بشود حتماً باید به اتاق تشرف برود تا قطب و یا شیخ از او دستگیری کند و داوطلب صوفی گری را صوفی نماید.

 

اتاق تشرف سه خصوصیت دارد:

دمای کنترل شده

نور کنترل شده

مواد تخدیری

 

مقامات صوفیه با کنترل نور و دمای اتاق تشرف تلاش می کنند تا الغاء پذیری داوطلب را بیشتر کنند. مواد تخدیری گیاهی هم در اتاق تشرف به کار می رود تا تبعیت و الغاء پذیری داوطلب از قطب و یا شیخ کامل گردد.

دلیل دیگرِ به کارگیری مواد مخدر، پابند کردن صوفیان به تصوف است. پس از آن که صوفی در اتاق تشرف صوفی شد دچار اختلال روانی و عصبی می شود که توسط گروهی به نام «پادو» شناسایی می شود و برای بار دوم و یا بار چندم تحت عنوان (تجدید بیعت) به اتاق تشرف آورده می شود تا دوباره و یا چند باره از آن مواد استشمام کند و با وضعیت طبیعی و نرمال از اتاق تشرف خارج شود.

و این در حالی است که مکان خاصی در ایمان آورن در اسلام مطرح نیست. هیچ یک از کفار و مشرکین، خدمتِ پیامبر(ص) و یا معصومین(ع) نرسیدند برای تلقین شهادتین؛ مگر آن که در همان مکان و همان لحظه آنها مسلمان گردیدند. نه آن که پیامبر(ص) و ائمه هدی(ع) فرموده باشند که حتماً باید زیر فلان درخت، داخل مسجد، بالای کوه... اسلام آورده شود. در اسلام مکان برای مسلمان شدن؛ در ایمان و اسلام هیچ تأثیری ندارد و تنها به زبان آوردنِ شهادتین (اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمداً رسول الله(ص)) در اسلام آوردن شخص کافی است.

مقدمات اتاق تشرف خریدن اجناس پنجگانه است. داوطلبی که می خواهد صوفی شود باید پنج جنس را بخرد:

 1ـ دستمال 2ـ نبات 3ـ سکه 4ـ جوز هندی 5ـ انگشتری

 

ـ دستمال را نشانه توشه راه می دانند.

ـ نبات نشانه شیرینی زندگی آنهاست.

ـ سکه بیانگر مال و دارایی آنهاست.

ـ جوز هندی نشانه سرسپردگی آنهاست.

ـ انگشتری نشانه عهد و پیمان است.

 

تمام این اجناس را داوطلب در اتاق تشرف باید به قطب یا شیخ بدهد و قطب یا شیخ تک تک اینها را به داوطلب بر می گرداند و تعهدی از داوطلب می گیرد که او، به هیچ عنوان از تصوف خارج نشود و... !

در حالی که در دین اسلام، خریدن اجناس برای وارد شدن به دین اسلام وجود نداشته است. هرگز پیامبر(ص) نفرمود که برای مسلمان شدن (مثلاً) خریدن خرما، استخوان شتر، لیف خرما... لازم و ضروری است. تنها اعتقادات راسخ، ایمان را مستحکم می کند.

و نیز داوطلب قبل از ورود به اتاق تشرف؛ باید پنج غسل انجام دهد. اغسال پنجگانه از واجبات ورود به تصوف است. اغسال پنجگانه از این قرار است:

1ـ غسل اسلام 2ـ غسل توبه 3ـ غسل حاجت 4ـ غسل زیارت 5ـ غسل جمعه[12]

 

ابتدا باید غسل کند که دیگر اسلامِ محمد بن عبدالله(ص) را قبول ندارد. پس از تشرف به تصوف، حلالِ محمد(ص) حرام می شود و حرامِ محمد بن عبدالله(ص) حلال می گردد. دیگر شارع برای صوفیان، پیامبر(ص) نیست. بلکه تنها قطب است و بس.

شخص باید غسل کند که دیگر از تصوف توبه نمی کند و از اعمال گذشته خود توبه می کند. شخص باید غسل کند که از کسی حاجتی نداشته باشد و چیزی نخواهد مگر از قطب و مقامات تصوف. شخص باید غسل کند که به زیارت قبور ائمه(ع) و امامزادگان نمی رود و از آنان چیزی نمی خواهد مگر از روی مصلحت. و نیز باید غسل کند که هرگز به نماز جمعه نمی رود و با امام جمعه هیچ گونه ارتباطی نداشته باشد.

در اسلام نابی که محمد بن عبدالله(ص) به جهانیان عرضه نمود شرط ورود به اسلام، غسل نبود و نیست. هرگز پیامبر(ص) و ائمه اطهار(ع) نفرمودند که باید غسل کفر، غسل لات، غسل هبل، غسل عزی... کنند تا بتوانند در اسلام وارد شوند! تمام این موارد بدعت هایی است که تصوف در مسلک خود آورده است و به عنوان اسلام حقیقی و باطن اسلام خود را معرفی می کند در حالی که بداهت عقل؛ قباحت بسیاری از این احکامِ تصوف را درک می کند و انسان، وجداناً از آن منزجر می گردد.



[1]ـ مكارم الاخلاق، ص 471، وسائل الشيعه، ج 5، ص 35، اعلام الورى، ص 203، الامالى، شيخ طوسى، ص 537، مجموعه ورام، ج 2، ص 66، بحار الانوار، ج 70، ص 65 و ج 74، ص 92.

[2]ـ عين الحياه، مجلسى، ملا محمد باقر، صص 1 ـ 1190.

[3]ـ الاثنى عشريه، ص 31، سفينه البحار، ج 2، ص 58.

[4]ـ مستدرك الوسائل، ج 12، ص 323.

[5]ـ همان.

[6]ـ حديقه الشيعه، صص 3 ـ 602، الاثنى عشريه، ص 28، سفينه البحار، ج 2، ص 58.

2ـ حديقه الشيعه، فصل امام صادق(ع)، الاثني عشريه، فصل دهم، سفينه البحار، باب الصاد بعده الواو. اين روايات همه گوياى آن است كه اين فرقه نبايد تأسيس و ادامه حيات دهد.

 

[8]ـ نفحات الانس، جامى، ص 31.

1ـ در خانقاه هایی که در شهر ها وجود دارد طبق آن چه از فیلم ها مشاهده می شود و یا برخی از صوفیان تعریف می کنند حتی صدای حیوانات هم در می آورند. صدای الاغ، صدای گاو، صدای شیر... .

[10]ـ تذكرة الاولياء، ج 1، ص 134.

[11]ـ مثنوى معنوى، دفتر چهارم.

1ـ منظور از غسل جمعه؛ غسل روز جمعۀ مسلمانان نیست بلکه غسل نماز جمعه است. زیرا تصوف با سیاست و سیاسیون و علماء اسلام شدیداً مخالف هستند.

+ نوشته شده در  شنبه 6 مهر1387ساعت 18:19  توسط دریاکناری  | 

دیدگاه تصوف پیرامون فروع دین

دیدگاه تصوف پیرامون فروع دین

 انسان آن گونه عمل می کند که می اندیشد، آن گونه زندگی می کند که فکر می کند. صوفیان هم همان گونه عمل می کنند که می اندیشند و اعتقاد دارند. اگر اعتقادشان آن است که تنها شارعِ، قطب است و قطب می گوید که اگر در هنگام عبادت «تمثل صورت» نداشته باشید عبادت تان صحیح نیست. (ادعای چهارم قطب) لاجرم برای صحت عبادتشان باید «تمثل صورت قطب و شیخ» را داشته باشند وگرنه عبادت شان معنا نخواهد داشت.

در نتیجه صوفی هر چه عمل عبادی انجام دهد مثلاً فروع دین را انجام دهد قطعاً باید صورت شیخ یا قطب را از ذهن و قطب خود بگذراند و طبق اعتقادش مسلماً در هنگام عبادت صورت قطب را از ذهن و قلب خود می گذراند.

خواهیم گفت در تصوف تنها دو مسأله [فکر و ذکر] محوری و کلیدی وجود دارد. و آن دو مسأله یک صوفی را به کمال می رساند. نشانه ایمان و عمل صالح در میان صوفیان آن دو مسأله است. باطن تصوف همان دو مسأله است. و مابقی مسائل، تنها امور ظاهر هستند. امور ظاهری هم چه صورت بگیرد و چه نگیرد. تأثیری در ایمان و کمال انسان نخواهد گذاشت. در نتیجه طبق اعتقاد صوفیه تمامی امور [غیر از آن دو مسأله] ظاهر و امور ظاهری است. نماز، روزه، حج... تمامی فروع دین و اعمال پسندیده، جزو امور ظاهری محسوب می شوند.

با این اعتقاد چه صوفی نماز بخواند و چه نخواند تأثیری در ایمان ندارد. چه نمازش را یک رکعت بخواند چه ده رکعت بخواند تأثیری در ایمانش ندارد. و چه رو به قبله و یا پشت به قبله بخواند. تأثیری در ایمانش ندارد. زیرا ایمان در تصوف همان فکر و ذکر است و بقعه امور ظاهری اند نماز و روزه و حج... رکعات نماز و قبله و کعبه مهم نیستند. کعبه یک سنگ نمادی است که ره گم نشود؛ همین اندازه نه بیشتر.

حال اگر صوفی بداند این امر ظاهری یعنی نماز را که ستون دین مسلمانان است اولین سئوالی که در عالم پس از مرگ از انسان می پرسند از نماز است... و بخواهد نماز بخواند باید در نیتش قطب و شیخ را کنار نیت قربه الی الله اضافه کند خطاب «اِیَّاکَ نَعبُدُ وَ اِیَّاکَ نَستَعِینَ» را به خدا و قطب و شیخ داشته باشد.[1]

روزه هم به همین منوال داخل و یا خارج از ماه رمضان روزه بگیرد یا اصلاً روزه نگیرد و در ایمانش هیچ تأثیری ندارد. یک روز، روزه بگیرد یا 40 روز؛ هیچ تأثیری در ایمان و کمال انسانی اش ندارد. زیرا روزه هم جزو امور ظاهری است.[2]

حج[3] هم همانند روزه است. عدم و وجودش، بود و نبودش؛ برای یک صوفی یکسان است و اگر هم صوفی ای مناسک حج را به جای می آورد باید با رضایت قطب و شیخ این کار را انجام دهد.

تصوف قائل به وجوب فروع دین نیستند بلکه فروع دین را حداکثر به اندازه مستحب می شمارند. بلکه چیزی شبیه مباح می دانند. اقطاب برای آن که تصوف خیلی با اسلام ناب، تفاوت ظاهری نداشته باشد، با تمام فروع دین مخالفت نکردند بلکه نماز و روزه و حج را به اندازه مستحب و مباح، تنزل دادند اما نسبت به خمس[4] و زکات[5] نتوانستند بی تفاوت باشند.

مقامات صوفیه برای هیچ فرعی از فروع دین جایگزین قرار ندارند مگر خمس و زکات. زیرا باید امورات مالی اقطاب به نحوی بگذرد و نیز بتوانند جمعیت صوفیه را به گونه ای تأمین کنند که از تصوف بیرون نروند از یک سو و از سوی دیگر پیروان ادیان و فرق دیگر به طمع مالی به سمت تصوف بکشاند و این یکی از راه های جذب تصوف، به صوفی گری است.

صوفیه به جای خمس و زکات که خداوند آن را برای جامعه اسلامی واجب نموده است حرام کردند. و عشریه را جایگزین آن نمودند.

عشریه که از یهودیت گرفته شده است به معنای پرداخت یک درهمِ درآمدِ صوفیه است که اختصاص به قطب دارد. یعنی در امورات شخصی استفاده می گردد. تا عصر نور علیشاه اصفهانی از روسای فرقه نعمت اللهیه صحبتی از عشریه در مقابل مس نبوده است بلکه دستور به پرداخت خمس و زکات می دادند.[6]

ولی از زمان ملا سلطان گنابادی بنا بر این نهاده شد که اتباع فرقه، ده یک از درآمد خویش را به عنوان عشریه به رئیس فرقه بپردازند. چنان که شیخ عباسعلی کیوان قزوینی (منصور علیشاه) می نویسد:

(بعد از تشرف از هر دایی که دخل و تازه کند و چیزی به او عاید شود چه ربع کاسبی چه اجاره املاک و چه حقوق دیوانی و حق البهاله  و چه گدای و چه هدایا و چه ارث و پیدا کردن چیزی در جائی اعم از جزئی و کلی و از گنج و گم شده و از جهاد و حیوان باید ده یک آن را بدهد به قطب تا باقی بر او حلال شود و الا همه بر او حرام است زیرا مرید مالک مالی نمی شود.[7]

این دستور اکید بنا بر گفته ملا سلطان گنابادی است که در پاسخ سئوال حاج عبدالهای نامی از صوفیان خود می نویسد: (یک عشر از ارباح مکاسب و زراعات داده می شود معنی زکات زکوی و از خمس خواهد بود.)[8]

صفی علیشاه پرداخت عشریه را واجب و پرداخت خمس را بدعت و حرام می داند. هنگامی که از صفی علیشاه از احکام عشریه در مقابل خمس می پرسند، پاسخ می گوید: (کسی که عشر می دهد آیا زکات و خمس هم باید بدهد یا نه؟) در جواب می گوید: (در صورت اولی عیبی ندارد و در صورت دوم بدعت است).[9]

اثری از عشریه در اسلام وجود ندارد نه در آیات قرآن نامی از عشریه آمده است و نه در روایات از ائمه اطهار(ع) به مار سیده است. در احکام و منش صوفیان متقدمین وجود ندارد بدون تردید عشریه اساس اسلامی ندارد و از ابداعات متأخرین از صوفیه است که بر خلاف نص صریح قرآن و سنت رسول خدا و ائمه طاهرین(ع) است وضع و ابداع کرده اند که به اصطلاح شرع اسلام بدعت محسوب می شود. سیاحان صوفی که در آثار و تألیفات ادیان و مسلک های مادی سیر و سیاحت می نمودند و از هر مسلکی چیزی اخذ کردند که بعد ها به صورت آداب و سنن در جمع خودشان به کار می گرفتند.

صوفیان از قوم یهود و مسیح پیروی کرده و قانون عشریه را برای پیروان خود فراهم آوردند چنان که مسیح خطاب به کاتبان و فریسیان ریا کار می فرماید: (وای بر شما که نعناع و ثبت و زیره را عشریه می دهید و اعظم احکام شریعت یعنی عدالت و رحمت ایمان را ترک کرده اید)[10]

و این در تصوف به لحاظ لذتی بود که قانون عشریه فرمان نایب الصدری محمد شاه قاجار نصیب حاج زین العابدین شیرازی رحمت علیشاه رئیس تصوف نعمت اللهیه شده بود. چون شاهی نبود که فرمان نایب الصدری برای ملا سلطان گنابادی و صفی علیشاه اصفهانی بنویسید از یهود و مسیحیت تبعیت کرده، قانون عشریه را برای دستگاه خویش فراهم آوردند.

در خود فرقه نعمت اللهیه گنابادیه افرادی نظیر محمد حسن مراغه ای (محبوب علیشاه) رئیس انتصاب کوثر علیشاهی قانون عشریه را قبول نداشته اند.[11]

دیدگاه قاطبه مراجع تقلید آن است که عشریه بدعت و حرام است و هرگز مکفی از خمس نخواهدبود.

مقامات صوفیه تنها برای دو فرع مالی [خمس و زکات] جایگزین قرار دادند به نام عشریه که ریشه اش در یهودیت و مسیحیت است.

جهاد یکی دیگر از واجبات ضروری دین اسلام است که صوفیه آن را به هیچ وجه قبول ندارد. طبق فتوای تمامی مراجع تقلید و اگر کسی ضروری دین اسلام را قبول نداشته باشد کافر است. صوفیه از این جهت که برخی از فروع دین را به هیچ وجه قبول ندارند. اعتقاد ندارند. انجام دادنش را بدعت و حرام می دانند. نظیر؛ خمس، زکات جهاد، نهی از منکر... کافرند و از آن جهت که در هنگام تمامی اعمال عبادی،  مقامات شان قطب و شیخ را شریک در نیت خود می نمایند با توجیه تمثل صورت، مشرک محسوب می شوند.

خداوند در قرآن درباره جهاد می فرماید:

«کُتِبَ عَلَیکُمُ القِتَالُ وَ هُوَ کُرهٌ لَکُم»[12]

(بر شما جهاد را واجب کردم اگرچه جهاد برایتان ناپسند باشد)

تصوف قائل به «صلح جهانی» است. هیچ کس نباید به کسی آزار برساند این اندیشه از اعتقادات هندوها گرفته شده است. مرتاضان هندی نباید به هیچ کس حتی حیوانات و نباتات آزار و آسیب برسانند. باید با احتیاط راه بروند که مورچه ای زیر پایشان له نشود و از بین نرود.

صلح جهانی و یا صلح کل که از تفکر هند باستان و مسیحیت به تصوف راه پیدا کرده است سبب شده تا اقطاب نیز بر این اعتقاد آنها، ایمان بیاورند و معتقد شوند و آیات جهاد که بسیار فراوان در قرآن کریم و روایات آمده است را کنار بگذارند. چندین فرع از فروع دین را نظیر جهاد، امر به معروف، نهی از منکر را حرام بدانند و احکام الهی را تعطیل نمایند.

چراکه در جهاد، کشتن است و کشته شدن، قطع اعضاء و جوارح است و آسیب به رزمنده و خانواده رزمندة وجود دارد. در امر به معروف و نهی از منکر که یکی از استراتژی قیام امام حسین(ع) است و آیات و روایات فراوان در این زمینه وجود دارد سبب دلخوری و رنجش دیگران می شود. اگر به کسی امر شود به معروف، باعث دلخوری او می شود چون در ذات امر رنجش طرف مقابل وجود دارد. برای کسی که امر را می شنود  رنج آور است. و نهی و منع نیز باعث رنجش و محدودیت و دلخوری طرف مقابل می گردد.

صوفیه نمی خواهد کسی آزار و رنجش ببینند. در نتیجه چند فرع از فروع دین را تعطیل کرده اند. در حالی که اسلام دین اعتدال است هم رحمت در آن است و هم خشونت. جهاد ابتدایی و یا دفاعی که فرمان الهی است راهکاری است برای عدم ظلم پذیری مسلمین، تا در طول زندگی مظلوم نگردند و آزادانه زندگی کنند و زیر بار هیچ ننگی و ظلمی نروند.

خداوند در قرآن می فرماید:

«و لا تَکُن مِنکُم اُمَّهٌ یَدعُونَ اِلَی الخَیرِ وَ یَأمُرُونَ بِالمَعرُوفِ وَ یَنهَونَ عَن المُنکَرِ وَ اُولئِکَ هِم المُفلِحُونَ»[13]

(و باید برخی از شما مسلمانان، خلق را به خیر دعوت کنند و امر به نیکوکاری و نهی از بدکاری کنند و اینها رستگار خواهند بود.)

تصوف قائل به تولی و تبری هستند اما نسبت به اقطاب و مشایخ خودشان نه نسبت به ثقلین، دو یادگار گرانبها نبی مکرم اسلام(ص) است.



1ـ نماز با بیان اقیموا الصلاه در قرآن شریف واجب شده است. و بارها خداوند وجوب آن را برای مومنان یادآور شده است و همین طور پیامبر(ص) و ائمه اطهار(ع) که صدها روایت پیرامون نماز به ما رسیده است.

2ـ روزه با آیه 183 سوره بقره بر مسلمانان واجب شده است که احکام و زمان روزه در آیات دیگر آمده است و صدها روایت پیرامون روزه وجود دارد.

3ـ حج با آیه 97 از سوره مبارکه آل عمران بر مسلمانان واجب شد و احکامش در آیات دیگر و روایات آمده است.

۴ـ خمس با آیه 41 از سوره مبارکه انفال بر مومنان واجب گردید و مکرر در این باره و احکام آن روایات از ائمه هدی وجود دارد.

۵ـ زکات با آیه 177 سوره بقره بر مسلمین واجب گردید که نصاب خاص خودش را دارد پیرامون فرع زکات نیز همچو دیگر فروع صدها روایت از معصومین موجود است.

۶ـ رساله اصول و فروع دین در مجموع عوارف المعارف، ص 154، چاپ: خانقاه المهدی شیراز.

۷ـ استوار نامه، ص 127.

۸ـ نابغه علم و عرفان، چاپ تابان، سال 1333، ص 204- 203.

۹ـ مقامات العرفا، ص 135.

۱۰ـ انجیل متی باب 23، شماره 23.

۱۱ـ در کوی صوفیان، سید تقی واحدی(صالح علیشاه)، ص 118- 117.

۱۲ـ سوره بقره، آیه 216.

۱۳ـ سوره آل عمران، آیه 104.

+ نوشته شده در  شنبه 6 مهر1387ساعت 18:17  توسط دریاکناری  | 

معاد

معاد

 در تصوف تنها قطبِ هر عصری، شارع آن زمان است. خواه نظر قطب با خدا و رسول خدا(ص) و ائمه هدی(ع) منافات داشته باشد؛ خواه نداشته باشد هیچ تفاوتی در مجوز نظر قطب و شرعی بودن نظر قطب ندارد.

گاه از شارع تصوف یعنی قطب برای جوامع صوفی نشین نظیر شهر ششده حکم صادر می کند که یک صوفی اگر خواهد شراب و مسکر بنوشد اشکالی ندارد اما به هیچ وجه نباید تریاک بکشد و معتاد گردد.

این نوع احکامی که از ناحیه قطب صادر می شود قطعاً جنبه الهی و دینی ندارد بلکه قطب می خواهد که صوفیان به طرف اعتیاد کشیده نشوند تا از این رهگذر جذب غیر صوفی صورت بگیرد و تبلیغی شود که اگر جوانی، صوفی بشود به هیچ وجه به دنبال مواد مخدر نمی رود! همان طوری که هیچ یک از صوفیان معتاد نیستند. در حقیقت نه شرب خمر برای قطب مهم است نه تریاک و اعتیاد، بلکه آن چه اهمیت دارد افزایش جمعیت صوفیان است. که به هر طریق ممکن باید این جذب صورت گیرد. این هم از نظر اجتماعی و هم از نظر سیاسی برای اقطاب بسیار مهم است.

هنگامی که نظرات قطب از متون دینی [قرآن و سنت] اخذ نشده باشد. همواره برای صوفیانی که در مجاورت مسلمانان زندگی می کنند جای سئوال است با ارتکاب این اعمال؛ اعمالی که در اسلام و قرآن و سنت به صراحت معصیت شناخته شده است و جزو گناهان کبیره محسوب می گردد و صوفی آن را انجام می دهد.  چه کسی پاسخ خداوند را در روز قیامت و در دنیای پس از مرگ خواهد داد. برای رفع شبهه این چنین برای پیروان، اقطاب دو دیدگاه را مطرح کردند:

1ـ متقبل شدن تمام اعمال مریدان

2ـ قطب قاسم جنت و نار است

 

1) قطب این بیان را دارد و به مشایخ و مأذونین هم منتقل می سازد به صوفیان بگویند که قطب ضامن اعمال و رفتار و عملکرد شما در روز قیامت خواهد بود. در این دنیا تابع باشید. مطیع باشید. دیگر خیالتان از آخرت راحت باشد. تمام بار مشکلات را شخص قطب بر عهده می گیرد و پاسخگوی تمام عملکردهای شما مریدان است. و در متن جوامع صوفی این دیدگاه اقطاب یکی از مسلمات صوفیه است که صوفیان هر عملی که انجام دهند بدون تردید قطب ضامن و پاسخگوی عملکرد آنان است تنها باید به فکر و ذکر خود بپردازند و از هر جهت تابع قطب و مقامات صوفیه باشند. تابع اوامر قطب و مقامات صوفیه باشند خواه این اوامر و نظرات مخالف و یا موافق خدا، رسول خدا(ص) و ائمه اطهار(ع) باشد.

و این در حالی است که چند بار در قرآن شریف خداوند به صراحت می فرماید که در روز قیامت هیچ احدی بار دیگری را به دوش نمی کشد. هیچ کس پاسخگوی اعمال دیگران نیست. بلکه در قیامت هر کس باید آنچه را که خود انجام داده است پاسخ گوید.

خداوند در این باره می فرماید:

«لا تَزِرُ وَازِرَهٌ وِزرَ اُخرَی» [1]

(هیچ کس بار دیگری را بر دوش نمی کشد)

این دیدگاه و اندیشه و عملکرد صوفیه با صریح آیات قرآن منافات دارد. اما برای صوفیان تنها نظر قطب برایشان حجت است و بدان عمل می کنند هر چند این نظر با صراحت آیات و روایات مخالفت داشته باشد.

 

2) دیدگاه دومی که در بین جوامع صوفی مطرح است آن است که قطب تقسیم کنندة بهشتیان و دوزخیان است. هر آن کس که در دنیا تابع و مطیع قطب بوده باشد، در آخرت نیز قطب او را به بهشت خواهد فرستاد. و هر آن کس که در دنیا تابع قطب نباشد قطعاً قطب او را به جهنم می فرستد. قاسم جنت و نار در روز قیامت قطب است و این قطب معیار سنجش اعمال تمام انسان ها است اگر اعمال انسان ها مطابق اعمال و نظرات قطب باشد. بهشتی می گردد و اگر اعمال انسان ها مطابق اعمال و نظرات قطب نباشد قطعاً دوزخی و جهنمی می شود و در آتش جهنم خواهد سوخت.

دعوی دهم قطب طبق نقل شیخ عباسعلی کیوان قزوینی در کتاب رازگشا آن است که من قاسم الجنه و النارم [2] و این در صورتی که روایات مسلم شیعه و اهل سنت این روایت پیامبر(ص) که امیرالمومنین را قسیم جنت و نار معرفی کرده است.

پیامبر اکرم(ص) می فرماید:

«یا علی انت قسیم الجنه و النار یوم القیامه تقول للنار هذا لی و هذا لک»[3]

(ای علی تو در روز قیامت تقسیم کنندة بهشت و جهنم هستی. به جهنم می گویی این شخص از آن من است و این شخص از آن تو است.)

محمد بن ادریس شافعی از ائمه اربعه اهل سنت در این باره می سراید:

علی(ع) حــبـــه جنه                                          قسیم النار و الجنه

وصی المصطفی حقاً                                             امام الانس و الجنه[4]

دوستی علی(ع) سپر عذاب و جهنم است

                                                           (اوست) که قسمت کنندة بهشت و دوزخ است

او وصی به حــــــــق پیامبر(ص) است

                                                           او پــــــــــیشوای انسان ها و جنیان است



1ـ سوره انعام،آیه 164، اسراء، آیه 15، سوره فاطر، آیه 18، سوره زمر، آیه 7، سوره نجم، آیه 38.

2ـ رازگشا، کیوان قزوینی، ص 415.

3ـ کشف الغمه، ج 2، ص 309، بحار الانوار، ج 39، ص 193، ج 49، ص 173.

4ـ المناقب آل ابی طالب، ج 2، ص 160.

+ نوشته شده در  شنبه 6 مهر1387ساعت 18:14  توسط دریاکناری  | 

فرقه گنابادیه

فرقه گنا بادیه

 پس از آن که رحمت علیشاه شیرازی قطب  سی و دوم فرقه نعمت اللهیه مرد، بر سر جانشینی او بین سه نفر نزاعی برخواست. حاج میرزا حسن صفی، حاج محمد حسن مجتهد و حاج محمد کاظم تنباکو فروش اصفهانی افرادی بودند که ادعای جانشینی رحمت علیشاه را داشتند. در این میان حاج محمد کاظم تنباکو فروش اصفهانی گوی سبقت را ربود و سلسله نعمت اللهیه را به نعمت اللهیه گنابادیه تبدیل کرد.

حاج میرزا حسن صفی ملقب به صفی علیشاه فرقه صفی علیشاهی را بنیان گذاری کرد. حاج محمد حسن مجتهد ملقب به منور علیشاه سلسله نور بخشیه را پایه ریزی کرد  و حاج محمد کاظم تنباکو فروش اصفهانی ملقب به سعادت علیشاه فرقه گنابادیه را بنیان نهاد.

مقامات و پیروان این فرق همدیگر را تکفیر می کنند اگر چه همگی ادعا دارند که ورود به این مسلک و آئین بر اثر مکاشفات شان بوده است اما هم چنان همدیگر را کافر می دانند که در این صورت مکاشفات همدیگر را نقض کرده و زیر سئوال می برند.

حاج سید علی برقعی از فرقه نعمت اللهی نوربخشیه می گوید:

(در نجف اشرف از آستان امام علی(ع) استدعا نمودم کسی که بتواند مرا با حفظ ظاهر به این طرق وارد و تکمیل نماید به من بشناسانید... خدمت شمس العرفا مشرف شدم پس از فوت ایشان خدمت ذوالریاستین مشرف شدم سپس به بمبئی رفته به خدمت شیخی رفتم که در تحت تربیت یکی از رجال الغیب بود.)

برقعی فردی منحرف و یکی از تألیفاتش از طرف مراجع تقلید تحریم گردید. آقای برقعی در زمان ولی عهدی محمد رضا پهلوی (شاه مخلوع) به وی شرعیات تعلیم می داد.[1]

توفیق علیشاه از مشایخ ذوالریاستین می گوید: در سال 1364 به آستانه امام رضا(ع) متوسل شدم در نتیجه این توسل مرا به مرحوم مونس علیشاه ارشاد فرمودند.[2]

روحانی از مشایخ دکتر نوربخش می گوید:

(قبلاً وارد سلسله خاکساریه گردیدم سپس دست ارادت به دکتر نوربخش سپردم. و حقاً که تصوفِ اسلام نزد دکتر نوربخش است و لا غیر.)[3]

نکته اساسی این جاست این فرقه ها همدیگر را گمراه می دانند. چطور همه این ادعاها پذیرفتنی است؟! چطور ممکن است معصومین کسانی را به فرد گمراهی جهت ارشاد و سلوک الی الله معرفی نمایند؟!

در خصوص قطب فعلی فرقه نعمت اللهی مونس علیشاهی (نوربخشیه) باید گفت که آقای جواد باغینی کرمانی معروف به دکتر نوربخش برای رسیدن به مقام فرقه چه مبارزات و تلاشها نموده تا رقیبان را کنار زده و خود صاحب این مقام شد.

آقای نوربخش به جرم تجاوز به یکی از مریدان از ایران فراری می باشد و توسط دستگاه قضائی جمهوری اسلامی غیاباً محاکمه گردیده است قبلاً مقیم آمریکا بود اما در حال حاضر در لندن زندگی می کند.

 

تاریخچة کوتاهی از مشخصات و زندگی هفت قطب

فرقه نعمت اللهی گنابادیه

 شناخت رجال، بانیان و مقامات یک جریان فکری نظیر فرقه و مذهب، برای بینش انسان لازم و ضروری است این که مقامات و بانیان فرق با چه اهداف و انگیزه هایی فرقه ای را تأسیس کرده اند.

 

1) حاج محمد کاظم تنباکو فروش اصفهانی ملقب به سعادت علیشاه:

 ایشان متوفای 1293 ه. ق است که از طرف محمد شاه قاجار که در ابتدای امر دست ارادت به رحمت علیشاه شیرازی داد بود. اما پس از مدتی مرید حاج میرزا آقاسی گردید. لقب طاووس العرفاء را به علت این که به وضعیت ظاهری خود خیلی توجه داشته و لباس های شیک می پوشید دریافت نمود. به همین دلیل فرقه نعمت اللهیه گنابادیه را «طاووسیه» نیز گفته اند.

سعادت علیشاه در اصفهان مورد آزار و اذیت قرار گرفت به گونه ای که اکثر افراد خانواده اش به مخالفت با او برخواستند و به ناچار از اصفهان نقل مکان کرد. سعادت علیشاه پس از مرگ، در حجره یکی از مریدان به نام سراج الملک در جنب امامزاده حمزه در شهر ری مدفون گردید. بعدها نورعلیشاه ثانی گنابادی در مقبره سعادت علیشاه مدفون گردید. سعادت علیشاه فرد بیسواد بوده به گونه ای که حتی فرمان قطبیت برای جانشین خود را نمی توانسته است بنویسد. بعضی از صوفیه نسبت به فرمان قطبیت برای ملا سلطان محمد تردید نموده اند. زیرا سعادت علیشاه همواره نامه های خود را به مهر خویش ممهور می نموده که در فرمان صادره برای سلطان محمد این مهر مشاهده نمی گردد.

 

2) حاج ملا سلطان محمد ملقب به سلطان علیشاه:

 ایشان متولد 28 جمادی الاولی سال 1251 ه. ق در بیدخت گناباد از طائفه مشهور به بیچاره پا به عرصه وجود نهاد. مدت 78 سال عمر کرد که 34 سال قطب فرقه گنابادیه بوده است.

او برای تحصیل علوم دینی به عراق مهاجرت نموده و مدت کوتاهی در درس شیخ انصاری شرکت می نماید سپس به ایران بر می گردد و در درس فلسفه ملاهادی سبزواری شرکت می کند. سلطان علیشاه در سبزوار سعادت علیشاه را ملاقات می کند و به او علاقه مند می شود. به دنبال سعادت علیشاه به اصفهان می رود و در آن جا دست ارادت به او می دهد. در سال 1293 ه. ق سعادت علیشاه می میرد و سلطان علیشاه ادعای جانشینی او را می نماید و قطب فرقه گنابادیه می شود.[4]

سلطان علیشاه اولین قطبی است که از منطقه گناباد مورد پذیرش قرار می گیرد به همین سبب این فرقه را گنابادیه می نامند.

اظهار قطبیت ملا سلطان محمد با یک مانع روبرو شد و آن وجود پدر همسرش بود. سلطان محمد در زمان حیات پدر همسرش که شخصی عالم و امام جماعت منطقه بیدخت بود جرأت اظهار عقاید صوفیانه خود را پیدا نکرد بلکه در این مدت مدرسه دینی آن جا را متصرف شد از آن جایی که با طب آشنایی داشت به مداوای رایگان بیماران میپرداخت. و حتی آنها را در آن جا اسکان می داد و با ایجاد رابطه عاطفی با مردم زمینه را برای ادعای صوفیه اش فراهم می کرد تا این که پس از مرگ پدر همسرش عقاید خود را مطرح کرد و توانست عده ای را به عنوان مرید اطراف خود گرد آورد. متشرعین آن دیار در مورد آراء صوفیانه ملا سلطان از مرحوم آخوند خراسانی مرجع تقلید آن زمان که ساکن در نجف اشرف بود استفتاء کردند مرحوم آخوند خراسانی حکم به ارتداد ملا سلطان محمد داد.

یکی از اعتقادات سلطان محمد این بود که:

«پس از یقین عبودیت نیست ربوبیت است و تکلیف نیست.»[5]

آقای تابنده در کتاب خورشید تابنده اعتراف می نماید که جمعی ملا سلطان محمد را تکفیر کردند.

ملاسلطان به خاطر خدماتی که انجام داده بود قتلش مدتی تأخیر افتاد تا این که یکی از تجار روستای نوقاب مبلغی جایزه برای قتل او معین نمود سرانجام فردی به نام جعفر شبانه در منزل ملاسلطان مخفی شد وقتی ملاسلطان محمد برای قضای حاجت به دستشویی رفت وی را خفه نموده و جنازه اش را در چاه انداخت.  

بدین ترتیب ملاسلطان محمد سحرگاه شنبه 26 ربیع الاول سال 1327 ه. ق در مستراح خفه شد. در آن هنگام سنش 76 سال بود که 34 سال قطب فرقه گنابادیه بود.

ملا سلطان محمد در سال 1314 ه. ق جانشینی فرزندش حاج ملا علی را مکتوب می نویسد و لقب نورعلیشاه را برای او انتخاب می کند.

 

3) حاج ملاعلی ملقب به نورعلیشاه ثانی:

 ایشان فرزند ملاسلطان محمد متولد 17 ربیع الثانی 1284 در بیدخت متولد شد و در سال 1315 ه. ق اجازه و ارشاد گرفت و به مدت 10 سال قطب فرقه گنابادیه بود.

پس از مرگ سلطان محمد حاج نایب الصدر شیرازی ملقب به معصوم علیشاه صاحب کتاب طرائق ادعای جانشینی ملاسلطان قطب فرقه گنابادیه نمود و معارض نورعلیشاه ثانی گردید. وقتی به این مقام دست نیافت اشعاری بر بطلان سلسله گنابادیه به زبان محلی خراسانی سرود.

حاج ملا علی فردی ناصالح بود و بارها از اعمال ناشایست او به پدرش شکایت نمودند که فایده ای نداشت. بعد از این که قطب فرقه گردید اعمال خلاف زیادتر و سنگین تری را مرتکب شد از جمله به بهانه انتقام خون پدرش باعث قتل چند نفر که در این ماجرا متهم بودند گردید و هر آن چه مرید به واسطه خدمات ملاسلطان جمع شده بود با اعمال زشت ملاعلی پراکنده شدند.

اشتباهات ملاعلی چنان آشکار بود که هنوز پنجاه روز از مرگ پدرش نگذشته بود که برخی افراد همچو سالارخان به گناباد رفتند و منازل ملا علی و بستگانش را در بیدخت غارت کردند. ملا علی و برخی از اطرافیانش را در جویمند زندانی کردند می خواستند از راه جنگل به مشهد ببرند که با پیگیری های عده ای از تهران دستور آزادی ملاعلی را به صورت تلگرافی صادر کردند.

در جریان جنگ جهانی اول که در سال 1332 ه. ق آغاز شد ارتباطاتی بین ملاعلی و آلمانی ها وجود داشت. ساخلوی روس که در تربت حیدریه بود به علت همین ارتباط مأمورینی را برای دستگیری ملاعلی به بیدخت فرستاد.

قزاقان روس در یکی از شبهای ماه رمضان سال 1333 ه. ق به منزل ملاعلی هجوم برده و او را دستگیر کردند و به تربت حیدریه منتقل ساختند. پس از چند روز او را آزاد کردند و به بیدخت بازگشت.

ملاعلی موقعیت را در بیدخت مناسب نمی دید لذا پس از 10 سال قطبیت در پی سفر به کاشان و قصد انجام خیانت در حق زوجه یکی از مریدان خود توسط ماشاءالله خان فرزند نایب حسین و همدستانش در مسیر کاشان به تهران مجبور به خوردن قهوه آلوده به سم شد و در کهریزک حوالی تهران در درشکه خود جان سپرد و در مقبره سعادت علیشاه در شهر ری مدفون گردید.[6]

ملاعلی یک دختر به نام زینب و چهار پسر به نامهای حاج شیخ محمد حسن صالح علیشاه، حسنعلی سعادتی، ابوالقاسم نور نژاد  و سلطان محمد نوری داشت.

 

4) محمدحسن بیچاره ملقب به صالح علیشاه:

 ایشان فرزند ملاعلی در هشتم ذی الحجه 1308 ه. ق در بیدخت متولد شد. در جریان حمله سالارخان بیدخت و دستگیری ملاعلی، محمد حسن را با لباس مبدل شبانه به تهران فرستادند و از تهران برای تحصیل به اصفهان فرستاده شد. پس از مدتی ملاعلی پسرش را به تهران فرا خواند و در آن جا در شعبان 1328 به پسر اجازه امامت جماعت و تلقین اذکار لسانی داد و در ربیع الثانی 1329 اجازه دستگیری و ارشاد را همراه با اعطاء لقب «صالح علیشاه» به پسر داد.

پس از آن در رمضان 1330 فرمان جانشینی و خلافت خود را برای او صادر کرد و همان سال او را به حج فرستاد. صالح علیشاه در سال 1338 به عتبات عالیات رفت سپس به خانقاه خود در بیدخت مراجعت نمود. در سال 1342 مسافرتی به تهران داشت و پس از گذشت 40 روز به بیدخت برگشت تا اینکه در سال 1372 بیمار شد و به تهران رفت و از آن جا به ژنو برای معالجه رفت که پس از سه ماه به بیدخت بازگشت. در سال 1380 سفری به حج رفت.

محمد حسن بیچاره(صالح علیشاه) در سال 1386 در شب پنج شنبه نهم ربیع الثانی مطابق با ششم مرداد 1345 ه.ش، ساعت 5/3 جان سپرد.

زمان قطبیت محمد حسن بیچاره حدود 50 سال است که قطب فرقه گنابادیه بوده است. در زمان قطبیت صالح علیشاه فرقه گنابادی توسعه فراوانی یافت وی ارتباط تنگاتنگی با کارگزاران حکومت پهلوی داشت به طوری که تیمورتاش وزیر دربار از مریدان وی بود. هم چنین دکتر اقبال وزیر نفت دست ارادت به وی داد و دو دختر خود را یکی به ترویج برادر شاه در آورد و یکی را به ترویج خاندان بیچاره در آورد و خلاصه این که عزل و نصب ها در گناباد بدون اطلاع هماهنگی ایشان نبود.

مشایخ زیادی در دوره صالح علیشاه کار دستگیری را انجام میدادند از جمله این مشایخ عباس علی کیوان قزوینی ملقب به «منصور علیشاه» که پس از سال ها دستگیری و ارشاد از این فرقه جدا گردیده و توبه نمود و دو کتاب راز گشا و استوارنامه را در افشای عقاید و اسرار صوفیان به نگارش درآورد.

کیوان قزوینی در راز گشا در جریان تنبهش این گونه می نویسد:

(سال ها دست ارادت به قطب داده بودم و چیزی نصیبم نشد خدمت قطب رفته شرح حالم را گفتم وی دستور داد دو سال دیگر نیز اوامر او را به جای بیاورم بعد از دو سال نیز بی حاصل بودم خدمت قطب رفته و معترض شدم که وعده ای عملی نشد او انگشتری به من داد و گفت در چاه بینداز و بعد از دو روز بیا تا نتیجه را به تو بگویم.

کیوان قزوینی می گوید: من انگشتر را پیش خود نگه داشتم و در چاه نینداختم بعد از دو روز خدمت قطب رفتم او با شادی و چرب زبانی به من گفت به به خوشا به حالت امام زمان(عج) انگشترت را از چاه برای من آورد و تمام مقامات تو امضا شده است من که انگشتر را در چاه نینداخته بودم به شک افتادم انگشتر را گرفته به خانه آورده با انگشتر قبلی کنار هم گذاشته دیدم که مثل هم هستند. از این جا فهمیدم که قطب مرا فریب داده و انگشتر مثل هم تهیه کرده یکی را به من داده و یکی نزد خود نگه داشته و حال به دروغ ادعا میکند که این انگشتری است که در چاه انداخته ای و امام زمان(عج) آنرا برداشته و پیش من آورده.)[7]

صوفیه مدعی است که اجازات شان را  بدون واسطه به امام دوازدهم(عج) می رسد و زیاد به این مطلب پرداخته اند. صالح علیشاه وقتی که کنسول مسیحی آلمان به دیدار او می رود می گوید:

من پیرو عیسی(ع) هستم و اگر کسی بخواهد اطاعت عیسی(ع) کند باید پیرو روش من باشد. کنسول می گوید: مگر نه شما مسلمان و امت محمد(ص) می باشید؟ جواب می دهد: میان انبیاء فرقی نیست ما محمدی هستیم و محمد(ص) همه جانشین عیسی(ع) بود... و از عیسی(ع) به محمد(ص) بعد از دوازه امام امروز به ما رسیده است.

صالح علیشاه در ذیعقه 1379 ه. ق طبق فرمانی پسرش سلطان حسین تابنده را به جانشینی خود تعیین و لقب «رضا علیشاه» را به او داد. او که در سن 75 سالگی از دنیا رفت در مقبره سلطان بیدخت مدفون گشت.

 

5) سلطان حسین تابنده ملقب به رضا علیشاه:

ایشان فرزند محمد حسن بیچاره در 28 ذیحجه الحرام 1332 ه. ق برابر با 25 آبان 1293 ه. ش متولد شد. در سال 1310 شمسی (1350 ق) به امر صالح علیشاه به اصفهان مسافرت کرد و دروس حوزوی را در آن جا فرا گرفت. ایشان در سال 1316 ش (1356 ق) با دختر دکتر علی نورالحکماء ازدواج کرد که دو پسر از او داشت. اولین پسر در هفتم ذیحجه الحرام 1364 ق (22 آبان 1324 ش) متولد که علی نام نهاد و دومین پسر در سوم ربیع الثانی 1374 ق مطابق با نهم آذر ماه 1333 ش متولد شد که نامش را محمد گذاشت.

رضا علیشاه در سال 1364 ق به عتبات رفت و از آن جا به سوریه، مصر، فلسطین سفر کرد که پس از بازگشت چهار سال بعد یعنی در سال 1368 ق برای بار دوم به عتبات سفر کرد.

در شعبان سال 1369 ق اجازه امامت جماعت و تلقینِ اذکار و اوراد لسانی را از پدرش اخذ کرد و در یازدهم ذی القعده همان سال (1369 ق) به ارشاد و دستگیری پرداخت و ملقب به «رضا علی» شد. سپس در همان سال به حج رفت. در این سفر به سوریه، لبنان، مصر، اردن، فلسطین، بعلبک، طرابلس و عمان رفت و از آن جا به عراق و سپس به ایران بازگشت.

در سال 1336 ش (1376 ق) بنا به دعوت حاج ابوالفضل حاذقی نماینده فرهنگی ایران به افغانستان مسافرت کرد و از آن جا به پاکستان رفت. در ذیقعده 1379 ق فرمان جانشینی پدر را با لقب «رضا علیشاه» برای او صادر گردید. در سال 1380 ق (1340 ش) همراه پدر به عمره رفته  و از آن جا به عمان و فلسطین و عراق مسافرت کردند و از آن جا وارد ایران شدند. در سال 1382 ق مطابق اوائل سال 1342 ش به حج تمتع و از آن جا به سوریه، اردن و لبنان رفت و در محرم سال 1383 به تهران برگشت.

رضا علیشاه پس از مرگ پدر، قطبِ فرقه شد و از آن پس یک سفر حج تمتع و چهار سفر عمره رفت و چند سفر در سالهای 1384، 1385 و 1386 شمسی به هندوستان و اروپا رفت.

وی دارای تحصیلات حوزوی و تحصیلات دانشگاهی در مقطع لیسانس بود. در زمانی که قطب فرقه گردید اشکالات زیادی به عقائد و رفتار این گروه وارد شدده بود لذا در صدد برآمد تا با تالیف (رساله رفع شبهات) پاسخ اشکالات مطرح شده را بدهد. به واسطه این که مقداری فقه، اصول و فلسفه خوانده بود از هر وسیله ای برای اقناع مخالفان و مخاطبان استفاده کرده است.

وی نیز مانند پدرش ارتباط تنگاتنگی با حکومت پهلوی داشت و افراد مزدور و خون آشامی مانند ارتشبد نصیری معدوم رئیس ساواک شاه و جلاد قصی القلب ارتشبد اویسی از مریدان ایشان بودند وی تا آخرین روزهای عمر حکومت ننگین پهلوی حتی از آخرین نخست وزیر رژیم ستم شاهی حمایت نمود و بعضی از مریدان ایشان با عنوان چماق به دست به نفع شاه تظاهرات می کردند و به مردم که برای سرنگونی رژیم طاغوت به خیابان ها آمد، بودند حمله می کردند.

وی به خاطر مواضع ضد انقلابی اش بعد از پیروزی انقلاب جرأت رفتن به گناباد را نداشت، تا این که پس از 14 سال جنازه اش را جهت دفن در مقبره سلطانیه به بیدخت منتقل نمودند. رضا علیشاه در هیجدهم شهریور سال 1371 مطابق با یازده ربیع الاول 1413 مرد.

 

6) علی تابنده ملقب به محبوب علیشاه:

 ایشان در هفتم ذیحجه 1364 ه. ق مطابق با 22 آبان 1324 شمسی (13 نوامبر 1945) متولد شد و در روز پنج شنبه شش رمضان سال 1417 مطابق با 27 دی 1375 پس از تقریباً 5 سال قطبیت فرقه گنابادیه مرد. او دارای تحصیلات دانشگاهی (مهندس شرکت نفت) بود که قبل از انقضای دوره خدمت به بیدخت مراجعه کرده در خدمت پدرش بود.

کتاب خورشید تابنده تألیف محبوب علیشاه است که در وصف پدرش سلطان حسین نوشته است. گویا در این فرقه مرسوم است که با عناوین بزرگ و دهان پرکن از منزلت علمی و عرفانی نداشته همدیگر تعریف و تمجید کنند. کتابها معمولاً فاقد وجهه علمی است مثلاً سلطان حسین پایانه 80 صفحه ای دوران تحصیل دانشگاهی اش فلسفه فلوطین است باز در پایان این جزوه فلسفی شرح حال ملا سلطان و ملاعلی را آورده است.

یا مثلاً در کتاب خورشید تابنده نام صالح علیشاه 132 مرتبه، نام سلطان محمد 52 مرتبه، نام کتاب بیان السعاده 22 مرتبه، نام کتاب خاطرات سفر حج  25 مرتبه، نام کتاب گردش در افغانستان و پاکستان 29 مرتبه و نام کتاب از گناباد به ژنو 29 مرتبه تکرار شده است. به جزء مقدمه و نامه ها مابقی کتاب به سفرنامه نویسی شباهت دارد.

محبوب علیشاه که برای تحصیلاتش به تهران آمده بود با نوشتن پایان نامه تحصیلی خود تحت عنوان «سیر عرفان در ادبیات قرون ششم و هفتم هجری» در تیر ماه 1348 تحصیلات لیسانس در رشته زبان و ادبیات فارسی را به اتمام رساند. در تاریخ 15 ربیع الثانی 1348 قمری مطابق با اول شهریور 1343 رسماً وارد تصوف شد. سپس نزد سید عبدالله جذبی رفت و مقداری علوم حوزوی را فرا گرفت تا در تاریخ 15 شعبان 1401 مطابق با 28 خرداد 1360 مأذون به اقامه نماز جماعت شد. در تاریخ 21 رمضان 1405 قمری مطابق با 20 خرداد 1364 فرمان دستگیری با لقب محبوب علی برایش صادر شد.

محبوب علیشاه مسافرت های متعددی به داخل و خارج کشور انجام داد و در عید غدیر 18 ذیحجه 1406 قمری مطابق با 2 شهریور 1365 فرمان جانشینی او از طرف رضا علیشاه صادر شد.

در 24 محرم سال 1413 نیز از آیت الله حاج شیخ محمد جواد غروی علیاری اجازه روایی گرفت. و در 7 جمادی الاول همان سال اجازه روایت دیگری از طرف آیت الله حاج میرزا علی آقا غروی علیاری برایش صادر شد.

محبوب علیشاه در روزهای پایانی عمرش پاکت سربسته ای را به یکی از اخوان تحویل داد که پس از مرگش باز شد و آن پاکت حاوی تلگراف هایی مرگ محبوب علیشاه به دستخط خودش بود که آماده نموده بود تا برای عزیزالله محقق نجفی در مشهد، مردانی در کرج،  میرمطلب میرزایی مشتاقعلی در دبی، شریعت در قم، سید احمد شریعت فیض، حائری در تهران فرستاده شود.

 

7) نورعلی تابنده ملقب به مجذوب علیشاه:

 ایشان در 21 مهرماه سال 1306 شمسی مطابق با 17 ربیع الثانی 1346 ه. ق مصادف با روز تولد نورعلیشاه ثانی در بیدخت متولد شد. در سال 1324 شمسی با دیپلم ادبی و سال بعد دیپلم طبیعی از دبیرستان علمیه تهران گرفت. سپس وارد دانشکده حقوق دانشگاه تهران شد و در سال 1327 در رشته حقوق قضایی لیسانس را گرفت مدتی در وزارت امور خارجه استخدام شد در سال 1339 به وزارت دادگستری انتقال یافت و شغل ریاست اداره سرپرستی دادسرای تهران و متعاقباً مستشاری دادگاه استان تهران را به او دادند. در سال 1331 به پدرش صالح علیشاه رسماً وارد تصوف شد. برای تکمیل تحصیلاتش به فرانسه رفت و در سال 1336 پس از اتمام تحصیلات در رشته ادبیات فرانسه و اخذ دکترا در رشته حقوق به ایران آمد و به ادامه مشاغل مختلف قضائی در وزارت دادگستری پرداخت. طی چند سفری که به اروپا داشت با هانری کربن مستشرق فرانسوی ملاقاتهایی داشت. در شهریور 1347 با بورس دولت فرانسه جهت مطالعات حقوقی، قضایی به پاریس عزیمت و در مؤسسه بین المللی مدیریت (I.I.A.P.) به تحقیق مشغول شد و از آن مؤسسه دیپلم مدیریت قضایی را اخذ کرد. پس از بازنشستگی در سال 1355 گاهی در شغل وکالت دادگستری فعالیت داشت. پش از انقلاب مدتی به سمت های معاونت وزارت ارشاد و عضویت هیأت امنای مدیریت سازمان حج و سپس معاونت وزارت دادگستری و هم چنین وزارت دادگستری منصوب و در مهر ماه 1359 فعالیت هایش شناسایی شد و از مشاغل دولتی کنار گذاشته شد.

خیانت های مجذوبعلیشاه به حکم قطعی ثابت شد و حدود دو سال محکوم به زندان شد که چند ماهی را در سلول انفرادی گذراند. در تاریخ 11 ربیع الاول 1413 هجری قمری برابر با 18 شهریور 1371 شمسی مطابق با روز مرگ رضا علیشاه اجازه اقامه نماز جماعت از طرف محبوبعلیشاه به نامش صادر می شود و در نهم ربیع الثانی همان سال برابر با 15 مهر 1371 شمسی مصادف با سالگرد مرگ صالح علیشاه فرمان ارشاد با لقب «مجذوبعلی» را اخذ می کند. در تاریخ سه شنبه 23 ربیع الثانی سال 1413 قمری مطابق با 28 مهر 1371 شمسی مصادف با چهلمین روز مرگ رضا علیشاه فرمان جانیشینی مجذوبعلیشاه صادر می گردد.[8]

وی دارای سابقه فعالیت سیاسی قبل از انقلاب با عضویت در گروه های ملی ـ مذهبی می باشد. فاقد سابقه مقامات صوفیانه (مثلاً مأذون و شیخ) بوده و یکسره قطب فرقه گردید. اتفاقاً همزمان با قطب شدن مجذوبعلیشاه فضای فرهنگی و سیاسی کشور دستخوش تغییراتی گردید و زمینه برای رشد انحرافات و کج روی ها مساعد شد.

قطب فرقه گنابادی که از رانت حمایتی نهضت آزادی و بعضی از افراد دوم خرداد برخوردار بود اقدامات توسعه ای در جهت جذب مریدان و ساخت و ساز خانقاه ها با نام حسینیه انجام داد تا این که غائله قم پرده از چهره سیاسی ایشان کنار زد. قطب می خواست که تا با ایجاد فشار اجتماعی از طریق فراخوان تمام مریدان به شهر مقدس قم به اهداف از پیش تعیین شده خود دست یابد که به لطف الهی در این توطئه ناکام ماند. حمایت شبکه های رسانه ای بیگانه و ارسال نامه به 43 سفارتخانه بیگانه نشان می دهد که این فرقه دست پروده دامن حکومت های استکباری و استعماری آمریکا و اروپا... است و ادعای جدایی دین از سیاست صوفیه یک دروغ بزرگی بیش نیست. 


1ـ سیری در تصوف،  ص 59 و 60.

2ـ توضیح این مطلب در کتاب کوی صوفیان آمده است.

3ـ سیری در تصوف، ص 57.

1ـ ملا علی بیلندی یکی از منکرین قطبیت ملا سلطان محمد بود.

1ـ به نقل از کتاب صالحیه.

1ـ در مقبره سلطانی بیدخت، همه اقطاب از سلطان محمد به بعد همه در آن جا دفن شده اند الا ملاعلی که نتوانستند جنازه وی را به بیدخت منتقل کنند.

1ـ راز گشا، کیوان قزوینی، مقدمه کتاب.

1ـ تمام این تاریخ ها که از تولدش تا آخرین مرحله مقاماتش با یکی از مناست های اقطاب گذشته مصادف و همزمان بشود؛ ساختگی است.

+ نوشته شده در  شنبه 6 مهر1387ساعت 11:39  توسط دریاکناری  | 

از ما می پرسند 3

بسمه تعالي

(3)

 خدمت آقای دريـاكناري، سلام عليكم

...هميشه گفته ايد كه سوالات اساسي و بنيادين بپرسيم. حالا يك سوال داريم؛ چرا واقعاً يك فرقه به وجود می آيد؟ يا علت به وجود آمدن يك فرقه چيست؟ لطفاً مكتوب جواب دهيد كه عين حرفتان را به دوستانمان بگوييم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 6 مهر1387ساعت 10:58  توسط دریاکناری  | 

از ما می پرسند 2

بسمه تعالي

 (2)

پرسش:  آيا تمام عقائد مورد احترام است؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 6 مهر1387ساعت 10:43  توسط دریاکناری  | 

نبوت

نبوت

 تصوف در نبوت قائل به نقص پیامبر اکرم(ص) و نقص دین عرضه شده او هستند. صوفیان نه پیامبر را کامل می دانند و نه اسلام او را دین کامل و جامعی بین ادیان دیگر بر می شمارند.

یکی از علل تشکیل و تأسیس فرق مختلف آن  است که صاحبان و پیروان فرق، منبع دین و سرچشمه دین را به طور کامل نمی پذیرند که اگر می پذیرفتند و انگیزه ای برای تأسیس فرقه ای نداشتند.

از آن جایی که پیروان فرق دین اسلام را کامل نمی دانند آموزه های این دین را کامل نمی دانند و اعتقادشان بر این است که با این آموزه ها نمی توانند به کمال و سعادت انسانی برسند رو به فرقه دیگر می آوردند. آن فرقه را کامل، و کمال خود را در آن فرقه جستجو می کنند.

صوفیان هم از این قاعده کلی مستثنی نیستند آنها از آن جایی که اسلام و محمد بن عبدالله(ص) را ناقص می شمارند به فرقه تصوف گرایش می یابند و سرسپرده قطب می گردند! به زعم شان قطب که از انبیاء نبوده، وحی بر او نازل نشده عصمت نداشته، به معراج نرفته؛ از محمدبن عبدالله(ص) که اشرف مخلوقات است از انبیاء اولوالعزم است و والاترین و برترین انبیاء اولوالعزم است. اولین مخلوق خداوند است... بالاتر و برتر است و حرمت و عزتش بیشتر است.

این اعتقادات از آن جایی ناشی می شود که صوفیه قائل به شریعت، طریقت و حقیقت هستند. می گویند که شریعت قشر و پوست دین است. احکام اوامر و نواهی خداوند هدف اصلی خلقت انسان نیست. عبادت که در سایه شریعت قوام می یابد هدف خلقت انسان نیست که این دیدگاه ، با آیه شریفه (مَا خَلَقتُ الجِنَ وَ الاِنسَ اِلاَ لِیَعبُدُونَ)[1] (من جن و انس را نیافریدم مگر برای این که مرا پرستش کنند) منافات دارد. بلکه راه را که طریقت است باید برگزید و در این مسیر باقی نماید بلکه حرکت کرد تا به حقیقت، آن هدف والای انسان نائل آمد.

صوفیه قائل است هر آن کسی که از شریعت و طریقت بگذرد و به حقیقت برسد «اسقاط تکلیف» پیدا می کند. تکالیف و وظایف شرعی و درستی از او ساقط می شود و دیگر لازم نیست اوامر و نواهی الهی را انجام دهد. در واقع در وادی حقیقت چیزی به نام حرام و حلال نیست تا امر و نهی الهی وجود داشته باشد، و واجب و حرام و مستحب و مکروه و مباح، وجود داشته باشد این احام برای کسی است که در وادی حقیقت قرار نگرفته است.

صوفیان معتقدند که قطب به بالاترین مرحله انسانی رسیده است و «اسقاط تکلیف» یافته است و اگر گاه گاهی در بین مریدان خود عبادتی می کند برای تعلیم مریدان است، نه آنکه او هنوز در طریقت باشد و نیاز به شریعت داشته باشد بلکه او به حقیقت رسیده است و به طریقت و شریعت هیچ احتیاجی ندارد. در نتیجه تمام تکالیف از او ساقط می گردد.

این اعتقاد در حالی است که به گواه آیات و روایات و تاریخ و تراجم، پیامبر عظیم الشأن اسلام(ص) تا آخرین روز عمر شریف شان که در کسالت و بیماری بودند وظایف دینی خود را انجام دادند. تا آخرین لحظه عمرشان مقید به آموزه های دین اسلام بودند. نتیجه آن می شود که محمد بن عبدالله(ص) به حقیقت نرسیده بودند تا اسقاط تکلیف پیدا نکرده باشد و اگر اسقاط تکالیف داشتند یک گواه و گزارش تاریخی باید وجود داشته باشد که پیامبر(ص) تنها در یک روز از زندگی شریف شان به تکالیف خود جامه عمل نپوشانده است و وظایف شرعی و دینی خود را انجام نداده است. بلکه بر خلاف این تصور، پیامبر از تمام مسلمین صدر اسلام در اجرا کردن احکام الهی شور و حرارت بیشتری از خود نشان می دادند. دغدغه بیشتری برای انجام دادن و درست انجام دادن مناسک و عبادات داشتند و از همه مسلمین در این مسیر، یعنی مسیر عبودیت خالق متعال، الله جل و علا اخلاص بیشتری داشتند. اهتمام بیشتری از خود نشان می دادند.

حقیقتاً صوفیه بر این باورند که اقطاب به کمال رسیدند اما پیامبر اکرم(ص) به کمال نرسیده است. نه تنها درباره پیامبر(ص)  این دیدگاه را دارند. بلکه در مورد تمامی معصومین همین دیدگاه را دارند. صوفیه امام علی(ع) را ناقص می دانند کامل نمی شمارند. زیرا علی(ع) «اسقاط تکلیف» نداشت پس به حقیقت نرسید که اگر می رسید دیگر در ماه رمضان 40 هجری قمری روزه نمی گرفت و در سحرگاه روز نوزدهم برای اقامه نماز صبح به مسجد نمی رفت تا ابن ملجم او را به شهادت برساند. علی علیه السلامی که تا آخرین روز عمر شریفش نماز می خواند و روزه می گرفت به حقیقت نرسیده تا اسقاط تکلیف پیدا کند. امام حسن مجتبی(ع) برای نماز و عبادت خداوند و اداء تکالیف از خواب برخاست و آب زهرآلود را نوشید و به شهادت رسید. از نظر صوفیان، او نیز به کمال نرسیده بود. امام حسین(ع) نیز تا آخرین لحظات عمرش در روز عاشورا در کربلا، ابتدا اقامه نماز ظهر و عصر کرد و پس از آن به شهادت رسید. آن حضرت هم به زعم صوفیان ناقص بود به کمال نرسیده بود و هر روز و شب خدا را عبادت می کرد. اسقاط تکلیف نیافت! و تمامی معصومین و ائمه هدی(ع) هیچ یک به کمال نرسیدند و اسقاط تکلیف نداشتند! مگر اقطاب تصوف، که با یک اربعین و یا بیشتر، به کمال می رسند به حقیقت می رسند! و اسقاط تکلیف می یابند!

به هر روی، اعتقاد صوفیان نسبت به نبوت و نبی و اسلام او، آن بود که بیان شد. نبی و اسلام او ناقص هستند! تنها اقطاب و تصوف کامل است! صوفیه می گوید که اگر اسلام ناقص نبود و کامل بود و می توانست انسان را به کمال برساند پس چرا پیامبر اکرم(ص) را به کمال نرساند؟! چرا علی مرتضی(ع) را به کمال نرساند؟! اگر اسلام می توانست که کسی را به کمال برساند به طریق اولی می بایست علی و نبی را به کمال برساند! در حالی که فرقه تصوف کامل است و می تواند انسان را به کمال برساند همان گونه که اقطاب را به کمال می رساند و آنها تکلیف ساقط می شوند! و تکلیف از آنان ساقط می گردد!

«اسقاط تکلیف» یکی از بدعت هایی است که صوفیه برای راحت شدن اقطاب و مشایخ شان از عبادت ها و قید و بندها شرعی تأسیس کرده اند اگر قطب و یا شیخ صوفی اسقاط تکلیف نداشته باشد دیگر ارتباط با جنس مخالف نمی تواند داشته باشد برخی از اعمال او زنا، حرام، گناه و... می باشد.

این از یک سو و از سوی دیگر در یک تفاوتی باید بین اقطاب  و مریدان وجود داشته باشد. در حالی که بین پیامبران و امت آنان این گونه فرقی وجود نداشت. باید مقام تصعنی برای قطب ساخت. برای او یک ویژگی و خارق العادگی درست کرد. زیرا حقیقتاً اقطاب  نسبت به بشر عادی از هیچ ویژگی باطنی و معنوی برخوردار نیستند مگر به ساخت و بیان اطرافیان اقطاب که اندک اندک با این بیانات و قصص و کرامات ساختگی، برتری قطب را نسبت به دیگران ثابت کنند.

در کرامات ملاسلطان گنابادی نقل کرده اند که مادر ملاسلطان می گفت در زمان بارداری ملاسلطان هر گاه که من ذکر می گفتم جنین هم در شکم من ذکر می گفت گاهی که من خسته بودم و نمی توانستم که برای نماز شب و یا به موقع برای نماز صبح بیدار شوم جنین سه ماهه به شکمم لگد می زد و مرا برای عبادت بیدار می کرد!

معمولاً کراماتی که درباره ائمه هدی نقل می شود و یا حتی برای ائمه اطهار(ع) که دارای عصمتند این گونه نقل نمی گردد که جنین مراقب عبادت مادر باشد و به مادرش لگد بزند که از خواب پاشو و عبادت بکن؛ که صوفیان برای اقطاب خود نقل می کنند.

به هر روی، اعتقاد صوفیه در مورد نقص اسلام و پیامبر عظیم الشأن اسلام(ص) با آیات و جریانات تاریخی منافات دارد. خداوند در قرآن کریم  از کمال دین سخن می گوید و می فرماید:

(الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِیتُ لَکُم الاِسلامَ دِینَاً)([2])

(امروز دین تان را کامل کردم و نعمت را بر شما تمام کردم و راضی شدم که اسلام دین تان باشد)

و در مورد پیامبر اکرم(ص) می فرماید:

(مَا یَنطِقُ عَنِ الهَویَ * اِن هُوَ اِلا وَحیٌ یُوحی)[3]

(پیامبر(ص) هرگز از روی هوای نفس سخن نمی گوید * سخن او چیزی غیر از خدا نیست.)

این آیات و گزارشات تاریخی از معنویت و کمال پیامبر اکرم(ص) از مسلمات اسلام و مسلمین است که هیچ شیعه و سنی ای در آن تردید نمی کند مگر...!

 

و نیز در مورد امر و نهی پیامبر می فرماید:

«مَا آتَاکُم الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مَا نَهَاکُم عَنهُ فَانتَهُوا»[4]

(و شما آن چه رسول(ص) دستور دهد بگیرید ( انجام دهید) و هر چه نهی کند واگذارید)

اگر چه اقطاب در پاسخ به کسانی که به تصوف خرده می گیرند که شما نبوت و امامت را این گونه که غالب مسلمانان قبول دارند و می پذیرند، قبول نمی کنید و نمی پذیرید، می گویند: که ما نبوت را قبول داریم و امامان را هم قبول داریم و اقطاب ما مستقیماً و بدون واسطه از امام زمان اجازه دستگیری را می گیرند.

[شیخ محمد حسن بیچاره ملقب به صلح علیشاه وقتی که کنسول مسیحی آسان به دیدارش می رود و می گوید من پیرو عیسی(ع) هستم و اگر کسی بخواهد اطاعت عیسی(ع) کند باید پیرو روش من باشد کنسول می گوید: مگر نه شما مسلمان و امت محمد(ص) می باشید؟ صالح علیشاه جواب می دهد: میان انبیاء فرق نیست ما محمدی هستیم و محمد(ص) هم جانشین عیسی(ع) بود و از عیسی(ع) به محمد(ص) بعد از دوازده امام امروز اجازه به ما رسیده است.]

مقامات تصوف ادعای اولوا الامری می کنند  که نتیجه آن واجب الاطاعه بودن خودشان است.[5]و این در حالی است که مفسران اولوا الامر را خاندان پیامبر(ص) و اهل بیت پیامبر(ص) می دانند .[6] اولوا الامر تنها معصومینند که در زمان غیبت صغری نواب اربعه و در غیبت کبری نواب عام که شرائط نیابت را داشته باشند از طرف معصوم(ع) ولایت امر خواهند داشت.

این در حالی است مقامات صوفیه ادعای جانشینی امام زمان را به صورت نیابت خاصه می کنند نظیر آن چه که نواب اربعه [نائبان خاص] مستقیماً از ناحیه امام زمان(عج) منصوب می شوند را دارند.[7] و هم چنین مدعی هستند که از ناحیه امام زمان(عج) مأمورند از مردم برای آن حضرت بیعت بگیرند.[8] و این در حالی است که نواب اربعه تنها واسطه بین امام و مردم بودند نه آن که برای خودشان بیعت گرفته باشند.

صوفیه در باب ولایت قائل به ولایت اکتسابی است همان چیزی که مجذوب علیشاه بدون طی مراتب و مراحل مقامات تصوف، یکباره با رانت هایی که بر خوردار بود به قطبیت رسید. یعنی بدون آن که مأذون و یا شیخ شود، به یکباره قطب شد. ادعای تصوف غیر از ولایت «انتصابی» و «انتخابی» است بلکه گاه که قطب، منافعش اقتضاء کند قائل به ولایت «اکتسابی» هستند!

«منافع قطب اقتضاء کند!» بدان معنا است که در تصوف تنها «شارع» قطب است؛ نه قرآن و سنت. و نه آن که قطب مفسر و مبین قرآن و سنت باشد و الا اگر قطب چیزی را خلاف معیارهای واضح و روشن قرآن حکم کند تمام صوفیه ملزم به اجرا آن هستند. این نظر و رأی حتی اگر مخالفت آشکار با اصول اساسی و ارکان دین اسلام باشد.



1ـ سوره ذاریات، آیه 56.

[2]ـ سوره مائده، آيه 3.

2ـ سوره نجم، آیات 3 و 4.

3ـ سوره حشر، آیه 7.

4ـ سید ابوالفضل برقعی، حقیقه العرفان، چاپخانه دانش ص 179.

5ـ سوره نساء، آیه 59.

1ـ یاد نامه صلح، جمعی، ط، دوم، 1380 ش، انتشارات حقیقت، تهران ص 510.

2ـ همان.

+ نوشته شده در  شنبه 6 مهر1387ساعت 9:10  توسط دریاکناری  | 

اعتقادات تصوف

اعتقادات تصوف 

در یک نگاه کلی به دین، آیین، فرقه و مذهبی تمام شئونات اعتقادی و عملی انسان به سه قسمت تقسیم می گردد. اعتقادات که از آن به اصول دین، هست ها و نیست ها، جهان بینی و یا دکترین یاد می شود.

جهان بینی هر انسانی نسبت به این جهان، کائنات، خالق و مخلوق... تعیین کنندة نوع عملکردش در زندگی است. یعنی انسان هر اندیشه، عمل و رفتاری که از خود نشان دهد نتیجه آن جهان بینی و نوع نگاهش به جهان است. بینش آن چنان که خاص و و یژه است که رفتار این چنینی را اقتضاء می کند. در نتیجه اگر باید عملکردها نقد گردد، رفتارها به چالش کشیده شود لاجرم باید ابتدا اعتقادات مورد بررسی قرار گیرد. اگر اعتقادات و نوع بینش تغییر کرد بدون تردید عملکردها نیز به همان نسبت تغییر خواهد کرد.

اگر مسلمانان در عبادت خداوند نوع خاصی از حرکات و ارکان را انجام می دهند همگی طبق اعتقادات آنها است. اعتقادات یعنی توحید، نبوت و معاد. خداوند فرموده است که نماز به پا دارید. رسول خدا(ص) فرموده است: به این شکل، هیأت، حرکات و ارکان که من نماز اقامه می کنم نمازتان را اقامه کنید.

اگر مسیحیان نوع خاصی از عبادت؛ و در مکان خاصی (کلیسا) عبادت می کنند، اعتقادات و شارعان دین شان این دستور را برای این نوع عبادت داده اند. اگر کودک بی گناه را غسل تعمید می دهند تا از گناه نکرده پاک شود. طبق اعتقاداتشان است. حق و باطل بودن اعتقادات بحثی جدا است. اما این که هر کس طبق اندیشه و اعتقادش عمل می کند طبیعی و منطقی است. مسیحیان کودک بی گناه را غسل تعمید می دهند و این در حالی است که انسان باید عالماً و عامداً دست به خطایی بزند که شرع آن را نهی تحریمی کرده باشد تا گناه وعصیان تحقق یابد. اما مسیحیان نوزادی که نه عالم است و نه عامد است و توانایی انجام کاری را دارد تا بتواند گناهی را انجام دهد، غسل تعمید می دهند. نوع عبادت، غسل تعمید، اعتراف به گناه ... همگی این اعمال و رفتار ناشی از نوع نگرش مسیحیان به هستی است جهان بینی و دکترین آنها این اقتضا را دارد که این گونه عمل کنند.

عملکرد یهودیت نیز به همین منوال است. عملکردهای تمامی پیروان فرق و مذاهب ناشی از نوع نگاه آنها نسبت به جهان و هستی است. این نوع نگرش سبب می شود که هر یک از مقامات و بزرگان فرق و مذاهب برداشتی نسبت به انسان، روح، جسم، هم نوع، خالق، کوه، دشت، حیوان، گیاه و... داشته باشند و برای برخورد و ارتباط با هر یک از آنها یک حکمی را صادر نمایند. صدور احکام مختلف پیرامون موضوعات مختلفی که در اطراف ما وجود دارد اندک اندک سبب تدوین احکام کلی و جزئی می گردد که تمام شئونات زندگی انسان را در بر می گیرد.

در حقیقت شناخت چند مسأله توحید، نبوت و معاد؛ اصولی هستند که انسان را هم نسبت به جهان بینی آگاه می سازد و هم دلیل بر نوع عملکرد خاص را روشن می نماید. بحث و بررسی در اصول دین، پاسخ بسیاری از چرائی های دین را آشکار می سازد.

برای شناخت صحیح و دقیق از تصوف به طور عام، و شناخت صوفیه نعمت اللهیه گنابادیه به طور خاص، لازم است که اعتقادات آنها نسبت به اصول دین مطرح گردد. در بحث پیشینه تصوف گفته شد که اگرچه تاریخچه تصوف به قبل از اسلام بر می گردد و ارتباط چندان به آموزه های دین اسلام ندارد. اما از آنجایی که این مکتب باطن گرایی در دین اسلام فعالیت خود را آغاز کرد (که بعدها تصوف نامیده شد) ناگزیر شد تا بخشی از عقاید دین اسلام را اخذ نماید تا صبغه اسلامی به آن بدهد. اگر این کار را بانیان اولیه تصوف نمی کردند به راحتی با کلماتی نظیر؛ زندیق، مشرک، کافر و... رمی می شدند. در نتیجه برای پژوهشگران این ذهنیت باید وجود داشته باشد که در تحقیق پیرامون تصوف نشانی از آموزه های دین اسلام در جای جای این فرقه خواهند دید. اگرچه ممکن است این آموزه ها با تعالیم ناب دین اسلام تفاوت داشته باشد.

اصول دین از منظر تصوف

توحید

در تصوف، خداپرستی و توحید مطرح است. صوفیان به خداوند اعتقاد دارند اما نه آن توحید نابی که در تشیع اثنی عشری مطرح است. طبق یکی از اعتقادات صوفیه «تمثل صورت» بر صوفیان واجب است و اگر صوفی ای تمثال قطب و یا شیخ را از ذهن و قلب خود نگذراند عبادات او صحیح نخواهد بود نه آن که قبول نمی شود اما صحیح باشد. بلکه عبادات و معاملات صوفیان همگی در گرو تمثل صورت و اجازه قطب و یا شیخ است. ملا علی گنابادی، فرزند ملاسلطان، مشهور به علی شاه ثانی می گوید: مقلد ناچار است که در وقت عبادت مرشد را در نظر آورد.

در برخی از فرقه های تصوف صوفی باید عکس و تمثال قطب را در هنگام نماز خواندن عبادات در مقابل خود قرار دهد و در هنگام خواندن سوره حمد و گفتن آیه (اِیاک نعبد و ایاک نستعین) هم خداوند را مراد و منظور خود داشته باشد و هم صاحب عکس یعنی قطب را.

طبق فتوای تمام فقهای شیعه اعتقاد و عمل به این اعتقاد، از جمله مصادیق شرک بوده و حرام شرعی می باشد و هر نوع عبادت و معامله به این شکل و با این نیت باطل است.

این اعتقاد و عمل همان بت پرستی است. اما به جای شجر و حجر و مدر پرستی؛ صوفیه انسان، می پرستد و رضایت قطب را از ذهن و قلب خود می گذراند تا بدین وسیله اعمال عبادی او به شکل صحیح انجام پذیرد.

توجیه صوفیه آن است که خطاب در نماز، و بیان (ایاک نعبد و ایاک نستعین) باید خدا باشد و چون خدا را نمی بینیم تا مخاطب قرار دهیم باید طلعت احمد و حیدر را در نظر بگیریم و چون نمی توانیم صورت آنها را تصور کنیم باید صورت مرشد که قطب و ولی می باشد در نظر آوریم. [1]

 

بنده آن باشد که بیند روی او

بندگی او کند به خوی او


این عبودیت زعشق است و نیاز

طاعت بی عشق مکر است ومجاز

عشق هم ناید به دل بی علتی

علت آن باشد که بینی طلعتی

طلعت حق، احمد است و حیدر است

یا ولیی کاین دو تن را مظهر است

 

با این که  حصن حصین اسلام؛ کلمۀ لا اله الا الله، بیانگر آن است که هیچ اله و معبودی نیست مگر ذات اقدس الهی، اما صوفیان در اعمال عبادی خودشان برای خداوند شریک قائل می شوند نه شرک خفی (که یکی از مصادیق آن ریا است) بلکه شرک جلی که به صراحت طلعت ولی شان که قطب و شیخ باشد را از ذهن قطب خود می گذرانند.

به صراحت نمی توان گفت که تفکر پوزیتیویستی در مقامات و شارعان فرقه تصوف تأثیر گذارد و این عقیده اندک اندک در تصوف به رسمیت شناخته شده است که باید تمثیل صورت ولی (قطب و یا شیخ) در نیت مرید عابد مرید باشد. اما می توان به صراحت ادعا کرد که فرقه صوفیه (و تمامی فرق) درتمامی احکام تلاش دارد تا با اصل اسلام ناب تفاوت داشته باشد.

اگر تفاوتی (حتی اگر اندک هم باشد) بین تصوف و اسلام نباشد دیگر پذیرش و عمل به آموزه های صوفیان برایشان ضرورت نخواهد داشت. در نتیجه تصوف که فرقه ای است که پس از ظهور اسلام به شکل دینی آن، در اسلام ظهور کرد لاجرم می بایست با اسلام در بسیاری از عقائد و احکام متفاوت باشد.

قطب که در تصوف بالاترین مرتبه معنوی را دارا است و به ظاهر جانشین و نمایندة پیامبر(ص) است (اما در حقیقت تنها شارع برای صوفیان قطب است) برای خود ادعاهایی را مطرح ساخته است که برای در دسترس بودن این ادعاها و ارجاع به این ادعاها و سهولت انجام گیرد ادعاهای قطب آورده می شود.

شیخ عباسعلی کیوان قزوینی (منصور علیشاه) در کتاب راز گشا از کتاب استوار در فصل هشتم ص 405 الی 415 ده ماده از ادعاهای قطب را بر می شمرد. او در کتاب می نویسد :

اول آن که من دارای همان باطن ولایت هستم که خاتم الانبیاء داشت و به نیروی آن تاسیس احکام تصوف را نمود الا آنکه او موسس بود و من مروج و مدیر و نگهبانم تا این موسسه زوال نپذیرد زیرا حفظ کلی طبیعی به حفظ افراد است پس من قادر بر نسخ کلی وتبدیل این موسسه نیستم اما بر تصرفات جزئی وبسط موارد و قبض آنها و تبدیل آنها تا حدی که صورت نوعیه این موسسه بر هم نخورد قادرم اگر صلاح دیدم می کنم چنانکه بعض اقطاب سابقین من کردند... !

دوم آن که می توانم تکمیل کنم ده نفر را مثلاً یا بیشتر یا همه مردم اهل این گروه را یعنی حب دنیا و شهوات قبیحه و غضبات بی موقع را از دل آن ده نفر یا هزاران یا همه بشر بیرون کنم و روح قبایح آنها را به انواعها در تن آنها بمیرانم ویا از تن آنها بیرون کنم وبه تن دیگران (کفار به من ) اندازم... !

ادعا سوم قطب آن که من از قیود طبع ونفس آزادم و دیگران بنده اند و بنده مالک مال نمی شود و مال هم بی مالک نمی شود پس اموال همه بندگان خدا گرچه با رنج دست خود یافته باشند و در باطن (نه در ظاهر) مال من است که آزادم و چون قوه متنفذه ندارم مگر نسبت به مریدانم پس مال مریدان مال حلال من است ولی من قانعم به عشر و فطر و نذر که به من بدهند باقی را بر آنها حلال می کنم و اگر عشر را ندادند همه بر آنها حرام است... !

دعوی چهارم قطب آن که همه عبادات و معاملات مریدان باید به اجازه من باشد که امر من امر خدا است و هرکار اگرچه نیک باشد و به قصد صحیح سرزند تا به اجازه من نباشد باطل است مفهوم آیه ما آتیکم الرسول فخذوه وما نهیکم عنه فانتهوا حجت است یعنی مالم یوتکم فلا تاخذوه ونهی لا مفسد عبادات است پس نماز و غیره بی اجازه پیمبر باطل است و من امروز نایب پیمبرم در امر و نهی دیانتی زیرا اجازه پیمبر منحصر بود به اهل ان زمان چون که باید اجازه شخصی باشد و جعل قانون کافی نیست و آنچه ما را هم شامل است قانون است نه اجازه... !

دعوی پنجم قطب آن که هر اسم خدا را که من به مرید تلقین کنم و اجازه دهم که به دل یا زبان بگوید آن اسم اسم خدا می شود در اثر اجازه من و باقی اسماءالله اسم خدا نیست و یا سایر الفاظ فرقی ندارند مگر آنکه اسم شانی خدایند یعنی قطب یکی از آنها را معین خواهد نمود پس اسم الله خواهد شد بعد از تعیین (ان هی الا اسماء سمیتموها ای زعمتم انها اسماء الله ولیس کما زعمتم) باید نام خدا را خود خدا معین کند و من در این باب نائب خدا وخلیفةالله هستم و یکی از این الفاظ عربی را خواهم تعیین نموده اجازه داده و نیز اسم اعظم که از همه پنهان است همان است که من معین کنم بهر مریدی که اجازه ذکر قلبی داده ام همان اسم اعظم است برای شخص او واو باید از همه پنهان کند و به زبان خودش هم نیاورد فقط در دلش بگوید... !

 دعوی ششم آن که معارف روحیه و عقاید قلبیه اگر با امضاء من باشد مطابق واقع است و اصول دین است و معرفةالله و ایمان به مبدء و معاد است و اگر از راه برهان بی امضاء من باشد گرچه عین همان باشد خطا و خلاف واقع است. هر چه را که من گفتم صحیح صحیح است نسبت به آن کسی که به او گفته ام نه نسبت به دیگران زیرا اجازه شخصی و جزئی حقیقی است نه نوعی و مسری پس همان معارفی را که من برای یک مریدی امضا کرده ام اگر دیگری معتقد شود ابداض ناجی نیست و بی اثر است و همان عبادتی را که من به یکی اجازه داده ام خواه صورت عبادت مقرره باشد مانند نماز و روزه یا حج یا ختوم برای حاجات خواه غیر مقرره مانند گدائی و اگر همان را دیگری به جا آرد نه قبول خدا و مسقط تکلیف و موجب ثواب می شود و نه اثر برآمدن حاجات می بخشد. زیرا هر اثری را در هر موثر اجازه من جعل می کند نه آنکه ترتب قهری باشد معنب قطبیت موثر بودن اجازه است قطب صاحب الامر است ولی الامر است ای امر الاجازه و صاحب الزمان است ای صاحب اجازات هذا الزمان.تا من زنده ام باید اهل عالم در امور دینیه اصلاً و فرعاً اعتقاداً و عملاً و اخلاقا ًو افعالاً واجباً و مندوباً از من اجازه بگیرند و الا همه باطل است مانند نکردن و نداشتن است و اشتغال ذمه باقی است و قضا لازم است و همان قضا هم باز باید به اجازه من باشد و هکذا الی آخر الجزئیات حقیراً کان او کثیراً و جهل به حکم وجهل به موضوع شخص قطب هم عذر نمی شود زیرا تحصیل اجازه قطب واجب مطلق عینی است نه کفائی و شناختن و یافتن و دست ارادت دادن به قطب هم واجب مطلق عینی اسن نه نه مشروط و نه کفائی. کسی نپندارد که واجبات ضروری عمومی مانند روزه و حج وزکوة حاجت به اجازه ندارد و تنها مندوبات و ختومات و ذکر و فکر حاجت دارند نه بلکه همان یکسان محتاجند وصحت به معنی قبول خدا و اسقاط قضا و اداء و ما فی الذمه و ترتب ثواب موقوف است بر اجازه قطب ثابت القطبیت نه هر مدعی و حرف تقلید جاری بر زبانها (که گویند عمل بی تقلید باطل است از هر غیر مجتهدی اگر چه قریب الاجتهاد یا محتاط باشد و بعضی محتاط تنها را گویند صحیح است) یک رشحه ایست  از این اجازه قطب که موضعش را بدل به مجتهد کرده اند و خطا است. مناط صاحب اجازه قطبیت است نه اجتهاد و خدا باید معین کند مجتهد اگر علامه و معلم اول باشد با عامی محض برابر است باید او هم از قطب اجازه بگیرد.همه دین خدا همین اجازه است هر که ندارد دین ندارد.

هفتم ادعای قطب آنکه من مفترض الطاعة و لازم الخدمة و لازم الحفظ هستم بر همه افراد بشر یا بر خصوص آن عده که قادر بر تکمیل نفس آنها هستم . و یا بر خصوص آنها که قبول ارادت مرا کرده و وارد در حوزه من شده اند وآنها که وارد نیستند تا آن عدد و اندازه که من مدعی قدرت بر تکمیل نفس آنها هستم مرید شانی من هستند یعنی حق انها است و فرض بر آنهاست که مرید رسمی شوند و آنها به طور واجب کفائی گم اند و پهن شده اند میان آحاد بشر و همه معاقبند بر ترک ارادت به من و هر قطبی که مدعی قدرت مطلقه غیر محدوده است می گوید همه آحاد بشر بی استثنا مگر طفل و دیوانه خواه مرا شناخته و نامم را شنیده باشند خواه نه مرید شانی من هستند و مکلفند بگشتن و یافتن من و تا نیافته و مرید نشده اند همه کافرند و معاقبند بدو نحو عقاب یکی اهمال در یافتن من و ایمان بمن که آنرا عقاب بر کفر و بر ترک اصول دین نامند زیرا حقیقت و خلاصه ایمان و اصول دین یافتن من و گرویدن بمن است و خلاصه فروع دین اطاعت من است در هر آنچه گویم و خواهم و خواه مطابق قانون دین باشد و خواه نباشد که کسی حق اعتراض بر من ندارد عقاب به نحو دوم عقاب بر یک یک از عبادات و اوامر من است که چرا عبادت را با اجازه من به جا نیاوردند و چرا حکمهای مرا یک یک بجا نیاوردند واین مانند واجب کفائی نیست زیرا به هر یک نفر یک نفر واجب مطلق عینی است.

هشتم ادعای قطب آن که من در عقاید خودم و اخلاق وکارهای دینی و دنیوی خودم آزادم و معاف از قانونم لازم نیست که تابع ان قانونی باشم که به مریدانم تکلیف کرده ام و نه تابع مطلق قانون باشم زیرا قانون در حدود است و برای هر شخص محدود است من که برتر و بیرون از حدودم قانون هرچه باشد بر من حکم فرما و مسلط نیست افعالم افعال خدا است و احوالم صفات خدا هر وقتی یک تجلی بر من می شود که آقاری از آن در قول و فعل وحال من ظاهر می شود غیر آنچه مردم منتظرند ووقت دیگر تجلی دیگر می شود و به ضد ان اثر می بخشد پس من ابن الوقتم (یکی از معانی وقت تجلی خاص است از خدا به قطب و یا از قطب به مرید) نه ابن القانون و مریدانم باید ابن الامر من باشند و افعال و احوال شخص مرا نه حق اعتراض دارند نه حق اتباع و استناد که گویند چون قطب چنین می کند ما نیز باید چنین کنیم. بلکه باید در طاعت و اتباع منتظر قول و امر بود نه آنکه امتثال فعل و حال نمود... !

نهم ادعا قطب آن است که من همیشه حاضرم در دل مرید بلکه هر کس گرچه دشمن من باشد وناظرم به احوال قلبیه و تطورات روحیه وارادات حادثه متعاقبه او وبه افعال صادره از او بلکه مبدء اطوار وارادات اومنم و لا اقل قادرم بر تغییر اطوار واراداتش و بر هر تصرفی در باطن او چنانکه او هر چه می کند از نیک وبد به امر و رضاء باطنی من کرده وبا این وجود باز حق دارم که او را مواخذه نمایم برکارهای بد وبر اخلاق بدش واو نمی تواند امر و رضاء باطنی مرا سند صحت عمل خود نماید یا نامش را جبر گذارده عقاب مجبور را قبیح شمارد و این است معنی لا یسئل عما یفعل ای بالامر الباطنی و هم یسئلون به ظواهر الاعمال و به بواطن الاخلاق و الاحوال...!

کیوان گوید اگر در همه عالم یک قطب بود و مدعی این مقام ها می شد جا داشت که همه بترسند از تخلف از او. و حالا چون هزاران نفر در یک دوره این ادعا را با لحن اختصاص به خود و تکذیب غیر خود دارند پس مردم مندوحه بیدا کرده اند از تعارض آنها با هم و تساقط متعارضین. زیرا به همه که نتوانند گروید ضرورة استحالة جمع النقیضین و بطلان تعدد الالهة و اگر کسی به یکی بگرود کفرش به اجماع دیگران ثابت شده از بی طرفی خارج می شود.پس خردمند جا دارد که بی طرف حقیقی شده نه اثری به ادعا دهد و نه قلباً متاثر و بیمناک گردد... ![2]

ادعا قطب دعوی دهم است و آن  آن است که من قاسم الجنة و النارم و نمونه بهشت و دوزخ را در همین دنیا به مرید نشان می دهم و متدرجاً در خودش بهشت و دوزخ را موجود می کنم و او را عارف به آنها می گردانم که نیکو ممیز آنها شود بی اشتباه.

یکی دیگر از اعتقادات تصوف آن است که ادعای الوهیت و ربوبیت برای اقطاب خود دارند. اقطاب مدعی هستند که افعال شان، افعال خداست و احوال شان، صفات خداوند است و نیز مدعی هستند که برتر و بیرون از حدود و قوانین هستند و قانون هر چه باشد برآنها حکمفرما نیست.[3]

در بخش توحید باید به این نکته نیز اشاره کرد که تصوف در بخش توحید قائل به پانته ایسم «PANTHEISM» وحدت وجود هستند. آنها همه چیز را خدا می دانند نه آنکه مظهر خدا، تجلی خدا... بدانند بلکه خود خدا می دانند.

      

به دریا بنگرم دریا تو بینم

به صحرا بنگرم صحرا تو بینم

به هر جا بنگرم کوه و در و دشت

نشان از قامت رعنا تو بینم

 

همه خدایی یکی از اعتقادات صوفیه است. جنید بغدادی می گوید: (غایه التوحید و اسقاط التوحید) نهایت وحدانیت آن است که دیگر کسی را خدا  ندانی بلکه خودت را خدا بدانی و انا الحق بگویی.

تصوف همه اشیاء را خدا می داند نه آن که از خدا بداند، مظهر خدا بداند، تجلی خدا بداند، بلکه در معنای وحدت وجود آن است که همه چیز خداست فلذاست که به دام حلول نیز افتاده اند.

یکی دیگر از اعتقادات تصوف اعتقاد به «حلولیت» است. شيخ مفيد در شرح عقائد صدوق درباره صوفيان اين گونه می نويسد:

«حزب صوفيان صاحب قول اباحه و قول به حلول مىباشند و حلاج را با شيعه اختصاص نيست و ايشان قومى از زنديقان و ملحدانند كه نزد هر فرقه تظاهر مىكنند بدين همان فرقه و براى حلاج چيزهاى باطلى ادعا مىكنند مانند مجوس براى زرتشت و نصارى براى عيسى در ادعاى آيات و معجزات ولى نصارى و مجوس نزديك ترند به ديانت ها و ايشان دورترند.»([4])

و هم چنين ايشان در كتاب نهج الحق درباره مذهب صوفيه می نويسد:

«در مذهب صوفيه از سفيان است و همه كفر و زندقه است و شيعه چنين مذهبى ندارد تعالى الله عن ذلك علواً كبيراً خدا را حمد مىكنيم كه ما را هدايت كرد به پيروى اهل بيت عليهم السلام در عقائد خودمان نه پيروى اهل فكرهاى باطل چگونه ايشان تبرك مىجويند به قبور مشايخ خود با آن كه گاهى به حلول و گاهى به اتحاد معتقد بشوند و عبادت ايشان رقص و كف زدن است خداوند در قرآن كنار جاهليت را به اين اعمال مذمت كرده و فرموده: (وَ مَا كَانَ صَلَوتُهُمْ عِنْدَ الْبَيْتِ اِلاّ مُكَاءً وَ تَصْدِيَةً)([5])([6])

خواجه نصير الدين طوسى در قواعد العقائد در اين باره می نويسد:

«يكى از صفات سلبيه خدا آن است كه ممكن نيست در طرفى يا مكانى يا محلى باشد زيرا محتاج خواهد شد به محل و مكان و ممكن نيست به او اشاره كرد. در اين قول از سفيان فرقه مجسمه و مشبهه و صوفيه مخالف ما هستند. می گويند جائز است خدا حلول كند در محلى و آن قلوب اولياء است و نيز در همان رساله گويد و جائز نيست بر خدا يكى شود با چيز ديگر كه دو تا يكى شود و اين محال است مگر آن كه دو چيز هر دو از بين بروند و يا يكى از بين برود ولى عده اى از قدماء حكماء قبل از اسلام و هم چنين صوفيه بر خلاف عقل اين مطلب را گفته اند.»([7])

مولوی در یکی از اشعار خود تمام انبیاء را خدا می داند. خدا در جسم انبیاء حلول کرده است. همه انبیاء همان خدا هستند اما هر عصر و زمانی به یک شکل ظاهر شده است.

 

هر لحظه به شکلی بت عیار برآمد

دل برد و نهان شد

هر دم به لباس دیگر آن یار برآمد

گه پیرو و جوان شد

گاهی به تک طینت صلصال فرو رفت

غواض معانی

گاهی زتک کهگل فخار برآمد

زان پس به جهان شد

گه نوح شد و کرد جهان را به دعا  غرق

خود رفت به کشتی

گه گشت خلیل و به دل نار برآمد

آتش گل از آن شد

یوسف شد و از مصر فرستاد قمیصی


 

روشنگر عالم

از دیده یعقوب چو انوار برآمد

تا دیده عیان شد

حقا که هم او بود که اندر ید بیضا

می کرد شبانی

در چوب شد و بر صفت نار برآمد

زان فخر بیان شد

می گشت دمی چند بر این روی زمین او

از بهر تفرج

عیسی شد و برگنبد دوار برآمد

تسبیح کنان شد

بالجمله هم او بود که می آمد و می رفت

هر قرن که دیدی

تا عاقبت آن شکل عرب وار برآمد

 دارای جهان شد

منسوخ چه باشد چه تناسخ به حقیقت

آن دلبر زیبا

شمشیر شد و در کف کرار برآمد

قتال زمان شد

نی نی که هم او بود که می گفت انا الحق

در صورت الهی

منصور نبود آن که برآن دار برآمد

نادان به گمان شد

رومی سخن کفر نگفته است و نگوید

منکر نشویدش

کافر بود آن کس که به انکار برآمد

از دوزخیان شد[8]

 

حجت الاسلام خراسانی در صدد پاسخ مولوی برآمده لذا  به همین سبک و وزن شعر سروده است. اگر او در صدد بیان پاسخگویی و رد بر دیدگاه مولوی برآمده اما خود به اشتباه دیگر افتاده است به گونه ای که خود مسأله حلول را دامن زده است و بیان کرده تمام شرارت و اشراری که در جهان وجود دارد از ناحیه شیطان است.

در حقیقت هم دیدگاه مولوی ناصواب است که فاعل تمام خیر و خیرات را خودِ خدا می داند که در شکل های مختلف ظاهر شده است و هم خراسانی دیدگاه ناصوابی دارد که فاعل تمام شر و شرارت ها را شیطان می داند.

اگرچه رحمان دعوت کنندة به خیر و خیرات است اما فاعل تمام خیر و خیرات نیست که این همان مسأله جبر است که به زبان شعر درآمده است. این فاعل تمام خیر و خیرات خداوند باشد نه خودِ انسانِ صاحبِ اختیار، دیگر معاد و بهشت معنایی نخواهد یافت. و هم چنین اگرچه شیطان دعوت کنندة به شر و شرارت ها است اما فاعل تمام شر و شرارت ها نیست (این همان مسأله جبر است در حالی که با این دیدگاه که اگر فاعل تمام شر و شرارت ها شیطان باشد نه خودِ انسانِ مختار، معاد و جهنم بی معنا می گردد) هر دو ناصواب گفته اند یکی در بخش خیر و خیرات و یکی در بخش شر و شرارت ها. هیچ تفاوتی در این دو دیدگاه نیست. تنها یکی از این طرف بام افتاده و دیگری از آن طرف بام. خراسانی برای نقد و رد مولوی این شعر را سروده در حالی که خود به همان دام فکری و اعتقادی گرفتار آمد.

 

ابلیس پی مکر به بازار برآمد

مکار جهان شد

هر لحظه به شکلی بت عیار برآمد

دین برد و نهان شد

گه شد به برآدم و حوا پی اغوا

آن مفسد هر جا

تلبیس کنان در دهن مار برآمد

وارد به جهان شد

گه همدم قابیل شد و یاری او کرد

بر کشتن هابیل

گه بر مدد شهوت فجار برآمد

هر فسق عیان شد

با نوح درافتاد و بشوراند بر او قوم

بازیگر هر یوم

او بود که اندر پس آزار برآمد

از سنگ زنان شد...

بر ضد خلیل آن بت عیار کمر بست

نمرود صفت جست

هیزم کش آن آتش بسیار برآمد

آتش چه جنان شد

او بود که آواز زگوساله برآورد

شد رهزن مردم

خود ساخت و با سامری همکار برآمد

خود سجده کنان شد

او فتنه برانگیخت که تا کشت به خواری

یحیی زکریا

پس رقص کنان آن بت عیار برآمد

صوفی صفتان شد

در جوف درختان صنوبر شد و می گفت

من رب شمایم

زان گوره خران زاری بسیار برآمد

کان یار عیان شد

همراه قریش آمد و شد داخل ندوه

در صورت پیری

بر مشورت قتل نبی یار برآمد

گه پیر و جوان شد

القصه همه او بود که هر روز به هر جا

غوغای دگر کرد

گه با جمل عایشه سردار برآمد

فتان زمان شد

تا بود امامی و عیان بود برانگیخت

بتها به مقابل

وز هر طرف و هر در و دیوار برآمد

تا کام روان شد

پس خواست که آسوده شود اندکی از رنج

زد نقش تصوف

پس خود بخود این رشتۀ سیار برآمد

تا شاد روان شد

چون حجت موعود نهان گشت به عالم

در پردۀ غبیت

آن حیله گر آزاد به بازار برآمد

مولای خسان شد

گه داخل طیفور شد و گفت انا الله

گه در تن منصور

شیپور اناالحق زد و بردار برآمد

مردود جهان شد

گه شکل جنید و آمد و گه صورت شبلی

گه هیکل ذوالنون

گاهی ز غزالی و ز عطار بر آمد

شاعر به زمان شد

گه مولوی و شمس و از این گونه هزاران

افزود به عرفان

دهریست که در هیکل اشرار برآمد

سردار از خران شد

 

اعتقاد به حلول  در اسلام باطل و حرام است و سبب فساد عقیده می گردد. علی(ع) اسلام حلول را یکی از مظاهر غلو می دانند. و غالیان طبق دیدگاه ائمه اطهار(ع) کافر معرفی شده اند.

علامه مجلسی در تعریف غلو نظر شیخ مفید را نقل می کند و می نویسد:

(قال الشیخ المفید قدس الله روحه فی شرح هذه الکلام الغلو فی اللغه هو تجاوز الحد و الخروج من القصد قال الله تعالی؛ یَا اَهلَ الکِتَابِ لا تَغلُوا فِی دِینِکُم وَ لا تَقُولُوا عَلَی اللهِ اِلاَّ الحَقَّ)[9]

(شیخ مفید قدس الله روحه در توضیح واژه غلو گفته است. غلو در لغت گذشتن از حد و خارج شدن از اعتدال است. خداوند متعال، نصاری را از غلو درباره حضرت مسیح نمی کرد. و می فرماید: یَا اَهلَ الکِتَابِ لا تَغلُوا فِی دِینِکُم وَ لا تَقُولُوا عَلَی اللهِ اِلاَّ الحَقَّ).

(الغلاه من المتظاهرین بالاسلام هم الذین نسبوا امیرالمؤمنین و الائمه من ذریته در الی الالهیه و النبوه و وصفهم من الفضل فی الدین و الدنیا الی ما تجاوزوا فیه الحد و خرجوا عن القصد و هم ضلال کفار حکم فیهم امیرالمؤمنین صلوات الله علیهم بالقتل و التحریق بالنار... و الحلاجیه ضرب من اصحاب التصوف و هم اصحاب الاباحۀ و القول بالحلول و کان الحلاج یتخصص باظهار التشیع و ان کان ظاهر امره التصوف و هم قوم ملحده و زنادقه یموهون بمظاهره کل فرقه بدینهم و یدعون للحلاج لاباطیل و یجرون فی ذلک مجری المجوس فی دعوا هم لزرتشت المعجزات و مجری النصاری دعواهم لرهبانهم الایات و البنیات و المجوس و النصاری اقرب العمل بالعبادات منهم و هم ابعد من الشرائع و العمل بها من النصاری و المجوس)[10]

(غلات گروهی از متظاهرین به اسلامند که امیرالمؤمنین و امامان و فرزندان او را به الوهیت و نبوت توصیف کردند و در حق آنان از حد اعتدال تجاوز نمودند. و آنها از کافران گمراهند که علی(ع) به کتشن و سوزاندن آنها حکم کرده است... حلاجیه که گروهی از صوفیه هستند از اصحاب اباحی گری هستند که قائل به حلول هستند. اگرچه حلاج اظهار به تشیع می کرد اما کارهایش ظهور در تصوف داشت و آن ها قوم ملحد و زندیق هستند که هر قومی به دین و فرقه اش متظاهر است. حلاج ادعاهای باطلی می کرد. همان ادعاهایی که محبوس برای معجزات زرتشت می کردند و نصاری در دعوت شان برای راهبان می نمودند. لکن مجوس و نصاری در مورد عمل به عبادات از تصوف نزدیک تر بودند و تصوف در عمل به شرایع از مجوس و نصاری دورتر است)

علامه مجلس مظاهر غلو را در اعتقاد به امور زیر بر می شمرد:

(اعلم ان الغلو فی النبی و الائمه(ع) انیا یکون بالقول بألوهیتهم او بکونهم شرکاء و الله تعالی فی العبودیه او فی الخلق و الرزق او ان الله تعالی حل فیهم او اتحد بهم او انهم یعلو من الغیب بغیر وحی او الهام من ا... تعالی او بالقول فی الائمه(ع) انهم کانوا انبیاء او القول بتناسخ ارواح بعضهم الی بعض او القول بأن معرفتهم تغنی عن جمیع الطاعات و لاتکلیف معها تبرک المعاصی)[11]

 

1ـ اعتقاد به الوهیت پیامبر و ائمه طاهرین(ع) داشته باشد

2ـ در معبودیت یا خالقیت و رازقیت شرکت خدایند

3ـ حلول خداوند در آنها یا اتحاد خداوند با آنان

4ـ آنان بدون وحی والهام الهی، از غیب آگاهند

5ـ نبوت درباره ائمه هدی(ع) را معتقد باشد

6ـ قائل به تناسخ ارواح ائمه در بدن های یکدیگر باشد

7ـ با معرفت آنان اطاعت خداوند و ترک معصیت الهی لازم نیست

 

پس از بیان این مطالب علامه مجلسی حدود صد روایت از ائمه اطهار(ع) در نکوهش و تفکر غلات در کتاب بحار الانوار ذکر می کند.



1ـ اسلام و دراویش، محمد مردانی، ص 95، انتشارات سپهر آذین.

1ـ همه این نه ادعا قطب بر دو قسم است یا راجع به وصف خودش است تنها قطع نظر از وصف تضایفی قطبیت ویا راجع به این وصف تضایفی است ومرید برای تحقیق این نه دعوی باید دوقسم تحقیق به کار برد.یکی استکشاف باطن قطب واین خیلی دشوار است ودوم استکشاف حال خودش که ببیند تغییر حالی واخلاقی پیدا کرده یا نه واین خیلی آسان است زیرا هر کسی بر نفس خود بصیر وبه حال خود آگاه است.گرچه اگر تغییر حال و اخلاق پیدا کند اعم از مطلوب خواهد بود. زیرا شاید از ناحیه خودش باشد یا از ناحیه دیگر غیر ناحیه قطب ولی این دو احتمال هر دو ضعیف وخلاف ظاهر است . اما اگر هیچ تغییری در خود ندید نیکو دلیل است بر بطلان و کذب دعاوی قطب مانند امتحانات چهار عمل اصلی در علم حساب که می گویند اگر مخالف میزان بود یقین آن عمل باطل است و باید از سرگرفت و اگر موافق میزان بود اعم از صحت و بطلان است زیرا می شاید که موافق باشد وباز عمل باطل باشد پس احتمال بطلان قوی تر وبیشتر است. و بیشتر مریدان ساده لوح ازین نکته علمی غافلند و به اندک تغییری که در حال خود بینند چنان برافروخته و ثابت قدم در ارادت و رابط الجاش می شوند که احتمال بودن از ناحیه خود به یک سبب عادی عیر معلوم و از ناحیه غیر قطب را نمی دهند. بلکه بیشتر مریدان با آنکه هیچ تغییر هم در خود نمی بینند باز سال ها به انتظار می نشینند.

 1ـ همان.

[4]ـ حقیقه العرفان، علامه برقعی، ص 36.

[5]ـ سوره انفال، آيه 35.

[6]ـ حقيقة العرفان، ص 37.

[7]ـ همان، ص 36.

1ـ دیوان شمس تبریزی، مولوی.

1ـ سوره نساء، آیه 171.

1ـ بحار الانوار، علامه مجلسی، ج 25، ص 345.

2ـ همان ،ص 436.

+ نوشته شده در  جمعه 5 مهر1387ساعت 17:52  توسط دریاکناری  | 

از ما می پرسند 1

بسمه تعالي

 *** از آنجايي كه سوالات مكرر جوانان و در خواست آنان به پاسخگويي مكتوب، فوق العاده از اين جانب زياد بود، اين امر مرا بر آن داشت تا از اين پس، هر از چند گاهي يك يا چند سوال را به صورت مكتوب در قالب طرح (از ما می پرسند) پاسخ گفته تا در اختيار علاقه مندان قرار بگيرد.

درياكناري

 (1)

پرسش:  آيا می توان يك مرجع تقليد و يا يك دين و فرقه اي را به خاطر آسان تر بودن فتواها و يا آموزه هاي يك فرقه، نسبت به مرجع تقليد و يا  فرقه ديگر انتخاب كرد؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 5 مهر1387ساعت 17:6  توسط دریاکناری  |